به صحرا شدم،
عشق باریده بود،
چنانکه پای به برف فرو میشود،
به عشق فرو میشد.
«عطار» (تذکرهالاولیا تذکرهی بایزید بسطامی )
نمیدانم چرا امثال عطار و مولانا اینقدر ساده و بیتکلف حرفشان را میزدند. یعنی آن زمانها روشنفکر قلمبه سلمبه گو نبوده؟
پسنوشت: این روزها اینقدر حرفهای مزخرف و یا قلمبه سلمبه شنیدم که حالم خیلی بده. اول گفتم بیام و در مورد آنها بنویسم. ولی پشیمان شدم، این حرفها امروز تلخند، و اگر در یادها نگاهشان داریم، فردا خاطرات تلخ ما خواهند بود ...
درس باختن و شکست خوردن، از آن درسهایی است که مبارز آنها را از استاد خود فرا نمیگیرد. مبارز، خود باید با کمک تجربهی شخصیاش نحوهی شکست خورد و دوباره سربلند شدن را بیاموزد و نهایت کمکی که مبارز میتواند از استاد خود دریافت کند، درک این مطلب است که شکست و باخت نیازهر فنآموز مبارزه است. و اگر تمام تمرکز بر افزودن قدرت و آموختن فن بردن باشد، در حقیقت آموزش این فن مهم را عقب انداختهایم و ممکن است زمانی فرا برسد که فنآموز احساس کند که به مقام استادی رسیده ولی هنوز نمیداند چگونه ببازد. و این هنگامیست که دیگر برای آموزش این نکتهی مهم بسیار دیر شدهاست. بسیار کسانی هستند که خود را استاد میپندارند ولی چون این اولین درس مبارزه را نیاموختهاند، در حقیقت نو آموزانی بیش نیستند.