بد جور حوصلهام سر رفته. از یک طرف مشغول کار کردن روی یکی از مقالهی یکی از کارهای قدیمیام هستم. که حالم از سر تا پای اون کار بهم میخوره. خدایش تصور کنید با این همه انگیزه چطور میتوانم کار را تمام کنم؟ کلا انرژی منفی است که داره به وجودم تزریق میشود
از طرف دیگر، از ابتدای تابستان تا به حال هیچ کار مفیدی در راستای تزم انجام ندادم و خدا به دادم برسد اگر این استادهای شنگول و منگول من سراغی از پیشرفت کار بگیرند که در حال حاضر من تقریبا موضوع کارم را هم فراموش کردهام.
یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم ،خوارش کنم ،زارش کنم ... +
ساعت ۱:۱۱ بامداد است. امشب یکی از آخرین شبهایی است که من در این آزمایشگاه کار خواهم کرد. آخرین اسلایدهای جلسهی دفاع را دارم درست میکنم. تمام شدن هر اسلاید یعنی یک قدم به سمت پایان کارم در این آزمایشگاه پشت این میز و کامپیوتر و ... . در طول این ۲ سالی که گذشت، به قدری از کار کردن در این آزمایشگاه با ایوان لذت بردم که دلم نمیآید اسلایدها را سریعتر آماده کنم، یک جوری دلم میخواهد خداحافظی را به تعویق بیندازم ... . ولی مثل این که چارهای نیست. پس بگزار یک لیوان قهوهی دیگر آماده کنم، صدای بلندگو را هم تا آخر بالا ببرم و برای بار چندم به این آهنگ گوش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دل نشین
صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ،از غصه بیمارش کنم
...
Categories: آکادمیا, تز, روزمره, موسیقی Tags: ivan bajic, sfu, slide, thesis defence, اس اف یو, اسلاید, دفاع تز, ونکور
خدمتون بگم که بالاخره ۲-۳ روز پیش، این تز ما نوشته و با سلام و صلوات تقدیم کمیتهی داوران شد. این داستان دفاع ما داشت تبدیل به یکی این داستانهای جکی میشد که برای بقیه تجربه است و برای خودمون خاطره!! باور ندارید؟ بزارید فقط یک چشمه از داستان را براتون بگم خودتون میگوید جگرمون کباب شد، بقیهاش را نگو.
قضیه از این قراره که بنده ۱۹ آگوست دفاع میکنم و بعد از دفاع اصولا باید اول یک دوش بگیرم تا رنگ قهوهای ناشی از سوال و جوابهای اعضای کمیته پاک بشود و بعد هم اصلاحات تز را انجام بدهم و تز را بدهم به کتابخانه. بعد هم از ۷ سپتامبر باید کارم را با ۲ تا استاد جدیدم شروع کنم. با خودم گفتم کمی جل بازی بد نیست و بهتره برای خود شیرینی هم که شده، کمی زودتر بهشون یک سری بزنم. به این بندگان خدا ایمیل زدم که آره من میخوام خدمتان شرفیاب بشوم. و اما جواب استاد سخت کوبنده بود و فریاد از نهاد ما در آورد و آسمان را لرزاند. فکرش را بکنید استاد آدم یادش رفته باشه که به آدم پذیرش داده ! و در جواب بگه که شرمنده و دانشجوی جدید نمیخواهم! حالا من نمیدونستم که گریه کنم و یا خنده. البته چند ساعت بعد مشکل حل شد. (ولی مت میگه بعید میدونم، این تازه اولشه
) ولی خداییش داره جنسمون جور میشه تا حالا پت و مت داشتیم، ولی از امروز پت و مت و پنوس

فکرش را بکن یک آدم مثل من چقدر باید اوضاعش خراب بشه! یک هفته است که یک ماشین ۲۰۰۹ صفر کیلومتر زیر پام هست ولی وقت نمیکنم که سوار شوم و بزنم به کوه و دشت و صحرا.
هر کسی تجربه اش را داشته باشه میدونه که ۲-۳ هفتهی آخر نوشتن تز چقدر سخت است، مدام باید یک متن تکراری را بخوانی، اصلاح کنی، و باید باور کنی که دیگر فرصت زایش مطلب جدیدی را نداری. تازه اوضاع وقتی بدتر میشود که هر روز باید بروی ۳۰-۴۰ کیلومتر آن طرفتتر دنبال خانه بگردی و با سر درد ناشی از شنیدن قیمتها به خانه برگردی.
دیگه فقط با دیدن این عکسها خستگی مو در میکنم، اما به خودم قول دادهام بعد از دفاع خودم و مت، یک حال اساسی به خودمان بدهیم
* عنوان این پست به صورت کاملا الکی از اینجا کپی پست شده
Categories: تز, روزمره, ونکور, کوه Tags: cypress, frustrated, north vancouver, tired, toyota yaris 2009, تز, سایپرس, نورت ونکور, نورث ونکور, کوه, کوه, کوهنوردی
دقیقا نمیدانم که از چه ترجمهای میتوان برای Call For Paper استفاده کرد، شاید «فرآخوان مقاله» بد نباشد. از اسم و کلمه که بگذریم، هر کسی بعد از یک مدت کار آکادمی، میتواند چند تایی مقاله چاپ کند، ولی خوب کجا؟ معمولا در هر زمینهی کاری چند تا کنفرانس و ژورنال معروف هست که همه آنها را میشناسند و ترجیح میدهند مقالههایشان را در آنها چاپ و یا ارائه کنند. ولی برای خود من پیش آمده زمان یک کنفرانس بسیار مهم را فراموش کردهام و یا دیر به فکر افتادهام و یا گاهی هم پیش میآید که به دنبال یک کنفراس در اطراف محل زندگیمان هستیم یا عجله داریم که یک مقاله را هر چه سریعتر چاپ کنیم. در همهی این حالات فکر کنم WikiCFP چیز جالب و بدرد بخوری باشد
WikiCFP: a wiki for "Call For Papers
دیگر نکتهی خوب این ویکی داشتن فیدهای متنوع است که میتوانید آن را به ابزار فیدخوانتان اضافه کنید و یک جورهایی به روز باشید
فعلا از روی این متن ۲۰۰ صفحه بنویسید، تا بعدا براتون یک چشمه از شاهکارهای این در نادرهی عالم تکنولوژی بگم
ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره! ویندوز خیلی خره!
معمولا کار من با laTex به نوشتن چند صفحه مقاله و یا چند صفحه گزارش محدود میشه، ولی خوب مواردی پیش میآید که مجبور میشوم کمی حرفهایتر از یک کاربر عادی کار کنم وگرنه کارم پیش نمیرود، مثل حالا که دارم تزم را مینویسم . بدیهیه که گوگل بهترین وسیله برای پیدا کردن پاسخ سوالهایمان در همچین زمینههایی است، و من هم خوش ندارم که این وبلاگ بشه از اون وبلاگهایی که کارشون ترجمه مطالب کامپیوتریه یا به قولی آیتی نویس نیستم و نمیخواهم هم باشم. پس هدفتم از نوشتن چنین پستهایی بیشتر پوشش دادن به کم دانشی خودم هست، تا در آینده اگر نیازم شد راحتتر این مطالب را پیدا کنم و صد البته بتوانم از راهنماییهای دوستان واردتر هم استفاده کنم. و اما اصل پست لاتکانهی ۱:
۱- خیلی پیش میآید که نیاز میشه که تمام رفرنسهای موجود در یک فایل bibliography را چاپ کنی. من یک کد Matlab نوشته بودم که این از روی این فایل یک فایل laTex درست میکرد، ولی تازه یاد گرفتم که چقدر راحت میشود با نوشتن یک تکه کد زیر در یک فایل laTex این کار را انجام داد
\documentstyle{amsart}
\begin{document}
\nocite{*}
\bibliographystyle{amsplain}
\bibliography{mybibliography}
\end{document}
* به جای mybibliography اسم فایل خودتان را بنویسید
۲- برای مدیریت فایلهای bibliography همیشه درد سر بوده، و همیشه دلم میخواست یک ابزار برای مدیریت مراجعم داشته باشم. به تازگی نرمافزار متن باز و مجانی JabRef را پیدا کردم که خیلی کار گشاست. این قابلیت جستجوی از روی یک سری منابع آنلاین مانند IEEE و یا Citeseer را هم داره که کلی به من حال داد. چون لینک دانلود مقاله را هم ذخیره میکند! فقط اگر میتوانست از google scholar داده استخراج کنه دیگر معرکه بود
(چند تا عکس از این برنامه اینجا هست)
آقا شانش که نداریم، فکرش را بکن ایوان فردا پوستم را قلفتی میکنه و توش را از کاه پر میکنه. آقا ما با کلی امید و آرزو که امشب بنشینیم و کار کنیم، ۲ تا لیوان قهوه جون دار و غلیط با طعم وانیل برای خودمان درست کردیم و نشستیم پای کامپیوتر.
۱۱:۳۰- وصل شدم به سرور و شروع کردم به کار کردن، ۲ تا لیوان قهوه نوشیده شده و کافئینه که به جای خون توی رگهای مغزم جریان داره.
۱۲:۰۱- یک پیغام خطا از جانب WORD بیادب میاد، برنامه matlabی که ۱۰ روزه داره کار میکنه و قرار بود حدود ۲-۳ صبح تمام بشود، چند تا پیغام خطا میدهد. موقع save کردن فصل دوم تزم، LaTex هم پیغام خطا میدهد!! شپلش!!
۱۲:۲۰ کامپیوتر تقریبا از کار افتاد، به صورت remote هم که نمیتوانم ریستش کنم
( دوباره login میکنم، پیغام میده که حساب کاربری شما باطل شده از استادتون بخواهید که تقاضای تمدیدش را به ما بدهد!!! من باید تا فردا ظهر باید جواب کارهام، مقالهی اصلاح شده و نصف فصل تز را باید آماده کنم.
۱۲:۳۵- غمگین و دلشکسته میروم که بخوابم، و بیاد میآورم که در رگهای مغزم دیگر خونی جریان ندارد، کافئین و فقط کافئین
۱۲:۵۰- خواندن گوگل ریدر تمام میشود، همچنان با خواب بیگامهام، پس بروم یک پست بنویسم ...
اون پست دستکتاپ من بود ها، یک ترجمه خوشگل ازش را اینجا ببینید
گفته بودم که شروع به نوشتن تزم کردم؟ امروز این کارتون PhD comics را دیدم. یک نگاه بسندازید، بعد هم یک نگاه به دسکتاپ من بکنید

و این هم دستکتاپ من در آزمایشگاهمان

شبابهتش بینظیره، فقط اون یاهو مسنجر را فراموش کرده