بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت میکرد. تا اینکه زنی برای پرسش مسالهای که برایش پیش آمدهبود پیش وی میرود. از وی میپرسد که «فضلهی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟» مرد با وجود اینکه میدانست روغن نجس است، ولی اینرا هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.بعد از این اتفاق بود که مرد علیرغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
اگر گفتید این مرد کی بوده؟ وفتی این سطرها را در زندگینامهی حسین پناهی میخواندم، بد جوری جا خوردم. تازه فهمیدم چرا اینقدر بازیهای این آدم، این طور به دل و جان من مینشست. خدایش چند مرد مثل این مرد میان ما وجود داره؟
هورا هورااستاد یکی از درسها نمرهی امتحانمان را داد و هر سه نفر ما نمره کامل شدیم. مت بانو هم که فردا شب میرسه به دهاتمان و میآید سر خانه و زندگیاش. حالا فقط مانده تمیز کردن خانه بعد از یک ماه و تمام کردن مقالهی اون یکی درس. فعلا ما با یک دونه کشمش گرمیمون کرده.
به صحرا شدم،
عشق باریده بود،
چنانکه پای به برف فرو میشود،
به عشق فرو میشد.
«عطار» (تذکرهالاولیا تذکرهی بایزید بسطامی )
نمیدانم چرا امثال عطار و مولانا اینقدر ساده و بیتکلف حرفشان را میزدند. یعنی آن زمانها روشنفکر قلمبه سلمبه گو نبوده؟
پسنوشت: این روزها اینقدر حرفهای مزخرف و یا قلمبه سلمبه شنیدم که حالم خیلی بده. اول گفتم بیام و در مورد آنها بنویسم. ولی پشیمان شدم، این حرفها امروز تلخند، و اگر در یادها نگاهشان داریم، فردا خاطرات تلخ ما خواهند بود ...
درس باختن و شکست خوردن، از آن درسهایی است که مبارز آنها را از استاد خود فرا نمیگیرد. مبارز، خود باید با کمک تجربهی شخصیاش نحوهی شکست خورد و دوباره سربلند شدن را بیاموزد و نهایت کمکی که مبارز میتواند از استاد خود دریافت کند، درک این مطلب است که شکست و باخت نیازهر فنآموز مبارزه است. و اگر تمام تمرکز بر افزودن قدرت و آموختن فن بردن باشد، در حقیقت آموزش این فن مهم را عقب انداختهایم و ممکن است زمانی فرا برسد که فنآموز احساس کند که به مقام استادی رسیده ولی هنوز نمیداند چگونه ببازد. و این هنگامیست که دیگر برای آموزش این نکتهی مهم بسیار دیر شدهاست. بسیار کسانی هستند که خود را استاد میپندارند ولی چون این اولین درس مبارزه را نیاموختهاند، در حقیقت نو آموزانی بیش نیستند.
حالا من هر چی به این هم گروهیهایم بد و بیراه میگویم، شما بزرگواری کنید و زیاد جدی نگیرید. به لطف این دشمنان شمشیر از رو بسته، توی این چند وقت، حسابی مجبور شدم دست به کارهایی بزنم و چیزهایی یاد بگیرم که اگر دست خودم بود عمرا برایشان وقت نمیگذاشتم و یاد نمیگرفتمشان. این هم از خیر عدوی من
اما خداییش این ۷ روز آینده بگذرد و خون هیچکداممان بر زمین نریزد، من ۱۰ روزی میروم مرخصی که اعصاب و روانم به حالت عادی برگردد. بیچاره مت بانو که وقتی میرسد احتمالا با جنازهی من روبرو میشود.
خیلی وقت بود برای دل خودم برنامهنویسی نکرده بودم، همیشه یا پای پول در میان بوده و یا پروژهی درسی و ... خلاصه به جز یک استثنا چند روزه، مدتها بود که خودم را ازاین می و مستی بعدش بیبهره گذاشتهبودم و سراغ این ساقی زیبا روی گریز پای نرفته بودم.
این چند روز دوباره دارم از این می مینوشم و از خودم آزاد میشوم.
اگر فکر میکنید قرار است یک پست سیاسی بخواند باید بگویم شرمنده. داستان از این قرار است که من برای انتخابات پرزیدنتی به اصطلاح شورای صنفی (ECE-GSA) دانشکدهمان کاندیدا شدهام. از بد روزگار برای تصاحب این پست، باید از پس یک رقیب گردن کلفت کاناداییالاصل بر بیایم. متاسفانه این رقبیب ما به برکت قدرت زبانی و شناخت چند و چون قوانین دانشگاه، تا حد زیادی این جانب را سوسک فرمودهاند.
این رقیب ما علاوه بر زبان، ظاهرا یک دوره هم نزد استاد احمدینژاد گذرانده. به عنوان مثال به جای سفرهای استانی، دارد به تک تک آزمایشگاهها سر میزند و کلی وعده وعید به دانشجوهای بیچاره میده. خلاصه اوضاع بد اوضاعیه جان برادر
البته من همچین نا امید نیستم به هر حال اگر ایشان از دور از استاد احمدینژاد ایده میگیرند، دادا زیر دست همین آقا چهار سال و اندی زندگی کرده، اگر قرار باشد کسی بلد باشد از ایدههای مستر پرزیدنت ما استفاده کند، کپیرایت به کنار، دادا واردتره.
انتخابات ۲ شنبهی آینده است، دعا فراموش نشود، البته لطفا
*پس نوشت: البته من هم بیکار ننشستهام و برگهی آس خودم را برای لحظات آخر گذاشتهام، که رقیب محترم نفهمد از کجا خورده و نتواند واکنش نشان دهد.
Categories: انتخابات, روزمره Tags: ECE, Election, graduate student association, GSA, president, ubc, احمدی نژاد, احمدینژاد, انتخابات, پرزیدنت
نمیدانم چه حکمتی است که همه مردم وقتی توی برف و باران بیرون میروند سرما میخورند و من وقتی توی روز بارانی خانه میمانم سرما میخورم! توی خانه هم تنها بودم و نمیشود گفت که از کسی واگرفتهام! به هر حال بیکاری، علافی، سرماخوردگی و دیدن ۲ تا و نصفی فیلم همچین سر حالی از من گرفته که امروز فقط برای رها شدن از آن وضعیت آمدم دانشگاه وگرنه کار و درس امروز یُخ.
گویا، ما باختیم
حریف شروع کرده به شاخ و شونه کشیدن!
بر خلاف اعتقادم به مفید بودن یار کشیهای خیابانی در طولانی مدت، به این دفعه امید دارم. امید از باب زنده ماندن روح آزادی خواهی مردمم است. مردمم حریف خشنی دارند که شاید فقط شاید اگر توی یک یار کشی حسابی کم بیاره، بشود باهاش ۲ کلمه حرف حساب زد.