بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘روزمره’

روز عمل ۲

۳ اسفند ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

موضوع انشا: آخر هفته‌ی آفتابی خود را در یک شهر ابری چگونه می‌گذرانید؟

دوستان چشم‌تان روز بد نبیند. هلک و ولک خودم و مت بانو و استاد رسول را توی یکی از روزهای زیبا و آفتابی این شهر ابری کشاندیم به محل مسابقه. مسابقه را خیلی خوب شروع کردم ولی همین خوب شروع کردن شد آفت کارمان. جو گیر شدن همانا و بریدن در آخر مسابقه هم همانا. خلاصه مسابقه‌ی اول را باختم و دست از پا درازتر برگشتیم خانه.

این بود انشای من در مورد نحوی گذراندن یک آخر هفته‌ی آفتابی و زیبا در ولایت ونکوور

Categories: روزمره, ورزش Tags:

روز عمل

۲۹ بهمن ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

فردا روز عمل من خواهد بود. مدتی است که کاشته‌ام، فردا هم درو خواهیم کرد. حالا باید ببینیم محصول‌مان چه خواهد بود. گندم است و یا جو؟

Categories: روزمره, ورزش Tags:

بازم آتش به جان زد جدایی

۱۵ بهمن ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

امروز ساعت ۳:۴۵ بعد از ظهر یک هواپیما از فرودگاه این شهر بارانی بلند می‌شود و ۳ تا از دوستان نازنین من را با خودش می‌برد. دوستانی که شاید طول زمان دوستی‌مان خیلی طولانی نبود، اما در زندگی من تاثیرگزار بودند. شاید خودشان هم ندانند، اما دقیقا زمانی که نیازمند شخصیتی مثل مهدی بودم، سراغم آمدند و به من کمک کردند که از یک مرحله‌ سخت زندگی‌ام عبور کنم.

کمی که این‌جا زندگی کنی می‌فهمی که پروازهای زیادی این‌جا به زمین می‌نشینند و پروازهای زیادی هم از زمین بلند می‌شوند. راحت با آدم‌ها رفیق می‌شوی، راحت هم رفیقات جدا می‌شوی. این وسط هم فقط دل بدبخت و بیچاره‌ست که باید هر بار هزار هزار تکه بشه و ...

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بخت همین است

از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم

.
.
.

گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه توانی ناز
هر چه توانی ناز
کز عشقت می سوزم

Categories: روزمره, سفر Tags:

پست تکنیکال به زبان فارسی؟

۱۳ دی ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

۱- فکر می‌کنم یکی از دلایل مهم دیگر برای کم‌کاری این وبلاگ مشغولیت کاری زیاد من در چند ماه گذشته بوده‌است. خوب آدم مشغول هم کم‌تر فرصت خواندن و دیدن و فکر کردن دارد و به تبع‌اش کم‌تر می‌تواند تولید محتوا کند (حالا نه این که قبلا خیلی فکر می‌کردم و محتوای حسابی تولید می‌کردم D:).

2- من آدم گیکی نیستم ولی خوب اگر خودم را ول بدهم می‌افتم توی مسیر نردی‌ات. برای همین در خیلی از جنبه‌های زندگی‌ام مثل همین وبلاگ (البته این روزها، این وبلاگ، جنبه‌ی خاصی از زندگی من نیست) سعی کرده‌ام خودم را از کار و زندگی آکادمیک‌ام رها کنم.

این ۲ تا داستان باعث شده که این روزها به شدت با کمبود محتوا مواجه بشوم و این وبلاگ هم تا مرز تعطیلی پیش برود. حالا تصمیم گرفته‌ام که رویه‌ام را در خصوص این وبلاگ تا حدی تغییر بدهم، باشد که مشکل کمبود محتوا تا حدی حل بشود. اما یک سوال بسیار اساسی برایم پیش آمده.

خواننده فارسی‌زبان تا چه حدی علاقه دارد که مطالب حرفه‌ای (در حوزه‌ی مهندسی) مورد علاقه‌اش را به زبان فارسی بخواند؟

خود من وقتی دچار مشکلی می‌شوم، در گوگل به دنبال منابع انگلیسی زبان می‌گردم و به بسیار به ندرت با عبارت فارسی در گوگل جستجوی می‌کنم. این قضیه می‌تواند ۲ علت داشته باشد. یکی این‌که این‌گونه محتواها اصولا در وب فارسی پیدا نمی‌شوند، جسته‌ام ما یافت می‌نشود. و دوم این که کاربران مستقل از زبانشان ترجیح می‌دهند مطالب مرتبط با حرفه‌شان (در حوزه مهندسی) در وب انگلیسی جستجو کنند.

اما هدف من از نوشتن این پست چی بود و چی هست؟ آقا و خانم محترم که از این اطراف رد می‌شود. یک لطفی بکنید و به من پیشنهاد بدهید که چه کار کنم؟

To record in the history

۱۰ شهریور ۱۳۸۹ بدون دیدگاه
  • I worked  about 10 minutes to find an optimum but slow algorithm,
  • then 2 hours to find a slower dummy not optimum algorithm.
    Finally, after 2 days, I found the fastest (as I believe UNTIL now) optimum algorithm.

* These days, I am practising to get ready for an important interview.

چه خبر؟

۲۲ تیر ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

اول، بابا برگشت ایران و جاش توی خانه خیلی خالیه!

دوم، اسباب کشی کردم. وسط شهر به من نمی‌ساخت، تحمل سر و صدا و شلوغی وسط شهر را اصلا نداشتم. خلاصه دوباره برگشتم وسط جنگل.

سوم، مامان حوصله‌اش از پت و مت سر رفت و گذاشت رفت آمریکا. جاش توی خانه خیلی خالیه!

چهارم، هر ۲ تا استادم دوباره دودر کردند و رفتند مسافرت و خدا می‌دونه کی بر می‌گردند. حالا من بدبخت هستم و پروژه‌ای که نمی‌دانم به کدام سمت قرار است برود.

پنجم این آخر هفته سطح پتانه‌ی خونم به شدت بالا رفته بود. از طرف دیگر با مت بانو، جعفر و سارا رفتیم کایاک سواری. خوب حدس زدنش کار سختی نیست که من چه خراب کاری‌ای کردم. اول، من و مت بانو توی یک کایاک دو نفره بودیم. از لحظه‌ای که وارد آب شدیم مت بانو سعی می‌کرد گربه را دم حجله بکشد و به نحوی من را متقاعد کنه که افتادن توی آب پر از عروس دریایی تجربه‌ی زیاد جالبی نیست. اما اتفاقی که نباید می‌‎افتاد افتاد :D   ولی سرنشین‌های یک قایق تفریحی نجات‌مان دادند و خوشبختانه توی ۸-۷ دقیقه شنای اجباری، هیچکدام از عروس‌های دریایی هوس نکردند ما را نیش بزند. فکر کردید داستان خرابکاری‌های من تمام شد؟ نخیر! مت بانوی غضبناک تصمیم گرفت راهش را از من جدا کنه و ما با ۲ تا کایاک تک‌نفره سفر را از اول شروع کردیم و من باز هم چپ کردم!  اما شما به نیمه‌ی پر لیوان نگاه کنید. مسئول کرایه‌ی ‌قایق‌ها می‌گفت: هر ماه شاید فقط یک نفر چپ کند، روی این حساب من به تنهایی توانستم برای ۲-۳ ماه خطر را از سر کایاک‌سواران کم تجربه دور کنم!

ششم، موبایل‌های پت و مت در مقابل آب نمک مقاوم نبودند و سوختند، برای ۴۸ ساعت ما سکوت رادیویی را تجربه کردیم.

هفتم، چند تا رستوران می‌شناسم که خوراک هشت‌پای خیلی خوب و ارزانی دارند! منتظر پایه‌ام تا برویم و به روح و جسم‌مان یک صفای حسابی بدهیم.

هشتم، سر پیری و معرکه‌گیری! حالا این یکی محرمانه است و نمی‌توانم بیشتر بنویسم ولی یک کاری خبرهایی است که صداش ۲۹ ام آبان همین امسال در می‌آید ;)

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف

۲۰ خرداد ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف

Categories: روزمره Tags:

خلف وعده

۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

دوستانی در این چند روزه مرحمت کردند و به اینجا سر زدند به امید خواندن نوشته‌ای که وعده‌اش را داده بودم. شرمنده‌ی تمام دوستانی که آمدند. در این چند روز بیماری دوستی از دوستان نازنین، نه تنها صبر و طاقت بلکه هوش و حواس من را به تاراج برد.

Categories: روزمره Tags:

مسوولیت

۱۱ خرداد ۱۳۸۹ ۴ دیدگاه

حدود یک سال پیش آقای خامنه‌ای توی آن نماز جمعه معروفش، از ادبیاتی استفاده کرد که شباهت بسیاری به ادبیات معاویه بعد کشته شدن عمار یاسر در جنگ صفین داشت+. حالا هم که چشم أقایان روشن، اسراییل هم که ادبیات آقایان استفاده می‌کند و حماس را مسوول گندکاری‌های خودش می‌داند!

فضله‌ی موش

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۶ دیدگاه

بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود. از وی می‌پرسد که «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟» مرد با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی اینرا هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.بعد از این اتفاق بود که مرد علی‌رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

اگر گفتید این مرد کی بوده؟ وفتی این سطرها را در زندگی‌نامه‌ی حسین پناهی می‌خواندم، بد جوری جا خوردم. تازه فهمیدم چرا این‌قدر بازی‌های این آدم، این طور به دل و جان من می‌نشست. خدایش چند مرد مثل این مرد میان ما وجود داره؟

Categories: داستان, روزمره, وبگردی Tags: