اخیرا جناب تاجرزاده در یک مصاحبه سعی بر توجیه تحریم انتخابات کردهاند. با وجود احترام بسیار زیادی که برای تاجرزاده قائل هستم، با این مقاله و مصاحبهاش کاملا مخالفم.
۱- اول و مهمترین نکتهای که دوست دارم از زبان تاجرزاده و مدافعان تحریم بشنوم، این است که این افراد چه گزینهی جایگزینی برای بیشبرد اهداف دمکرایت و مدرمسالارانه برای ما ارائه میدهند.
۲- دوم این که اگر در انتخابات شرکت نکنیم، با کدام معیار و خطکشی میتوانیم میزان مقبولبت مرام فکری خودمان را در جامعه اندازگیری کنیم؟
۳- سوم اینکه آیا راهی برای مقابله با سندرم خود محبوببینی ارائه میدهند؟
* این روزها خیلی نگرانم، احساس میکنم سطح التهاب در جامعه به شدت بالا رفته و به نزدیکی آستانهی آشوب رسیده است. عدهای را هم میبینم که از خدا خواسته در این آتش میدمند. شکی ندارم آنها که امروز بر این آتش میدمند، مردم خسته از شرایط فعلی را به عنوان هیزم آتش در نظر گرفتهاند، در حالی که دغدغهی مردم را ندارند و تنها به کسب قدرت میاندیشند.
** انسانهایی مانند عزتالله سحابی از آن دسته آدمهایی بودند که آدمهای هر دوره از تاریخ اگر خیلی شانس بیاورند میتوانند چند تاشون را ببینند. خوب نسل من و امثال من هر چند انتهای خط این آدم را دیدند اما به هر حال دیدند و حالا حالاها باید غم روزگار برباد رفته را بخورند. رفتن هاله سحابی هم با وضعیتی که همهمان شنیدیم و اندکی هم دیدند، غم سنگینتری را بر دلهامان نهاد و امیدمان را از اصلاح حاکمان کمتر کرد.
دلم بد جور تنگ شده و داره نابودم میکند. نه میتوانم آهنگ و آوازهای قدیم را گوش کنم، نه میتوانم فیلمهای ایرانی را نگاه کنم. شاید همین روزها بروم و تمام آلبومهای عکسی که از مناظر و آدمهای توی ایران دارم را پاک کنم. این طوری راحتتر. همه چیز را پاک کن، هر وقت هم چیزی یادت آمد، برو با یک روانشناس صحبت کن، ۲ تا آرامبخش بنداز بالا و بیا اینجا بنشین مقاله بخون...
امروز چند نفر این فیلم را در گودر به اشتراک گذاشته بودند. چند نکتهی جالب داشت از جمله آن که ۲ تا از دوستان قدیمی را دیدم که داشتند جناب کروبی را مورد عنایت قرار میدادند.
هر چند روز یکبار تجمعی و یا مراسمی در شهر هست که جناب کروبی و یا دیگر سران جنبش سبز میخواهند در آن شرکت کنند. و تقریبا عادت کردهایم که بشنویم این افراد به دلیل حضور افراد دیگری که سران جنبش سبز را سران فتنه خطاب میکنند، مجبور به ترک محل شدهاند. چند ساعت بعد از هر کدام از این اتفاقات، تمام رسانههای به اصطلاح سبز پر میشوند از گله و شکایت و آه و ناله که ای وای و ای بیداد. بعد هم بحث ساندیس، کیک و سازماندهی و ... پیش میآید.
اما برای یک بار هم که شده بیاییم از خودمان این سوال را بپرسیم که در این جور مواقع طرفداران کروبی کجاهستند؟ چرا آنها همیشه هستند و ما هیچوقت نیستیم؟
جواب این سوال خیلی چیزها را میتواند مشخص کند. و شاید بتواند کمی از توهمهای سبز رنگ ما بکاهد!
پسنوشت: ۲ نفر از دوستان قدیمیام که داشتند علیه کروبی شعار میدادند، از دانشجویان بسیار قوی دانشگاه شریفاند و من هرگز نمیتوانم خودم را اسیر دست توهمات سبز رنگ دوستان در خصوص کیک و ساندیس قرار بدهم.
حدود یک سال پیش آقای خامنهای توی آن نماز جمعه معروفش، از ادبیاتی استفاده کرد که شباهت بسیاری به ادبیات معاویه بعد کشته شدن عمار یاسر در جنگ صفین داشت+. حالا هم که چشم أقایان روشن، اسراییل هم که ادبیات آقایان استفاده میکند و حماس را مسوول گندکاریهای خودش میداند!
دکتر فرامرز رفیعپور(+ , +)، استاد دانشگاه شهید بهشتی، دارای دکتری در علوم اجتماعی، فوق دکتری در روش تدریس، پروفسوری و اجازه تدریس در آلمان، استاد مدعو دانشگاه مدیسون، مولف چهارده جلد کتاب، برنده جایزه کتاب سال، برنده اولین جشنواره خوارزمی و فارابی است.
ظاهرا این آقای دکتر، در دیدار آقای خامنهای و تعدادی از اساتید دانشگاه صحبتهایی کرده که مفصلش را اینجا (احمدینژاد؛ آخرین تیر ترکش سنت) میشود خواند. جدا از مدارک و افتخارات رنگارنگ این آقای پروفسور!عضو فرهنگستان، خواندن متن برای من این سوال را پیش آورد که با توجه به اینکه آقای خامنهای انسانی پر مطالعه و مطلع از چند و چون تاریخ ایران است، چطور افراد جرات میکنند در حضورش چنین حرفهای پوسیده و بی حساب و کتابی بزنند. اگر از رافت و بزرگواری ایشان است، ای کاش کمی از آن هم نصیب افراد خارج از این گونه جلسات میشد.
اجازه میخواهم که به دویست سال قبل برگردم. آقا محمدخان قاجار، گرجستان را دو بار تسخیر کرد. ایران در این سطح بود. هیچ کشوری نمیتوانست با ایران، آن موقع رقابت کند. از آن سال به بعد، به تدریج ایران افول کرد.
یک صحبت با آقای پروفسور دارم. آخر آقای پروفسور، شما که جای پدربزرگ من سن دارید، با کدام معیار و اندازه میگویید ایران در زمان آقا محمدخان در بالاترین سطح بوده؟ بعله آقا محمدخان در آن ایران فاقد راه، جاده، صنعت و حکومت مقدر مرکزی، توانست با اتکا بر ضرب شمشیر و قدرت کم نظیر فرماندهیاش، مفهوم ایران یک پارچه را پس از مدتها دوباره به وجود آورد. قبول از این لحاظ قبول کارش هم خیلی درست بوده. اما به من بگویید ارتش این شهریار به کدامین سلاحهای سنگین و مدرن زمان خودش مجهز بود؟ و کلا دیگر چه کار کرد؟ نه این که تهمانده کشاوزی و شهرنشینی در زمانش از میان رفت؟ کدام کارخانه، دانشگاه، مدرسه و یا حوزهی علمیه را راه انداخت و یا به رونق باز گرداند؟ کدام روزنامه و مجله در کشور ایجاد شد؟ کدام شهر و قریه از برکت وجودی این شهریار توانا رونق گرفت؟ آقای پروفسور حالا یک سری فرانسه و انگلیس آن زمان بزنیم. نه نمیخواهد راه دور برویم، همان دولت عثمانی را نگاه کنیم که در و خیمترین دوران خودش به سر میبرد و از اکثر رقبای اروپاییش عقب افتادهتر بود. عثمانی آن زمان داشت اولین گامهایش را به سوی دموکراسی و آزادی بر میداشت و هزار یک چیز دیگر داشت که ما ایرانیها در آن زمان حتی کلمهای برای آن مفاهیم نداشیم.
آقای پروفسور عضور فرهنگستان علوم، گیریم آن چه من نوشتم تفاوت نظر یک جوجه دانشجو باشد با یک پروفسور! چرا حداقل به بدیهیات تاریخ وفادار نیستی؟ این دوربین مخفی را از کجا آوردی؟ دوربین تازه سال ۱۹۲۶ درست شد یعنی ۳۰ سال بعد از شروع حکومت قاجار و ۲۰ سال قبل از حکومت ناصرالدین شاه ( به عنوان اولین شاهی که اهل خارج رفتن بود) آخر این دوربین مخفی را از کجا آوردی؟
وقتی ژاپنیها رفتند به اروپا، مهندسینشان با دوربینهای مخفی در نقش کارگر مدلهای آنها را گرفتند. پادشاهان ما که رفتند به آنجا، از وامهای روسیه و کشورهای دیگر استفاده کردند، رفتند آنجا خوشگذرانی کردند.
در ضمن من باب معلومات عمومی میگویم، اولین تحرک ژاپن برای مدرن شدن از سال ۱۸۵۴ یعنی یک دهه بعد از پس از تاجگزاری ناصرالدین شاه شروع شد.
بارالها، تو خود شهدای ما را در جوار رحمت خود جای گزین. و معلولان ما را شفا و مفقودان و اسیرانمان را به دامان خانوادههایشان بازگردان و به همه ما صبر و توفیق عنایت فرما.