منتظر حمایت سبز شما از iampat در IEEEXtreme 4 هستیم.
التماس دعا
پس نوشت ۱ : قضیه معرکهگیری سر پیریه! کلا توی اواخر دههی سوم زندگی حضور مسابقات قهرمانی یک جور شوخی محسوب میشود ولی بعد از ۳۰ دیگر حتی شوخی هم نیست. حالا ورزش باشد یا برنامهنویسی، فرقی نمیکند!
پس نوشت ۲: اگر یادتون باشد گفته بودم که مشغول کاری هستم که صداش ۲۹ آبان امسال در میآید. متاسفانه بدلیل اندکی آسیبدیدگی آن قضیه فعلا منتفی شد ولی امیدوارم قبل از ۳۰ سالگی اون قضیه هم به سرانجام برسد. التماس دعا
KISS = Keep It Simple Stupid!
من در خصوص تئوریهای سیاسی و جامعهشناسانه عملا یک آدم کاملا بیسواد هستم. نه اینکه در بقیهی موارد سواد خاصی داشته باشم، بلکه در این دو مورد خاص کاملا بیسوادم و حتی از ادبیات سادهترین مباحث سیاسی و جامعهشناسانه هم بیاطلاعم. حالا این حرف را زدم که اگر حرفهایم در نظر اساتید فن بسیار مضحک و خندهدار آمد، خیلی بر من خورده نگیرند که خود دانم که عرصهی سیمرغ جولانگاه ما نیست.
چند روز گذشته با تعدادی از دوستان بحث بر سر این مساله بود که آیا یک سیستم دموکراسی محض بینیاز از حاکمان و مجریان صالح است و یا خیر؟ نظر اکثر دوستان بر این بود که در یک دموکراسی محض نیاز حاکم و مجری صالح، متعهد و عادل بر طرف میشود و این نکته را هم از مزایای دموکراسی میدانستند. من شخصا مخالف این نظر هستم. از لحاظ تئوری میتوان نشان داد که یک سیستم مبتنی بر رایگیری نقاط پایداری وجود دارند که با وجود ناعدلانه و تبعیضآمیز بودن باز هم رای میآورند. البته منظور من از این گونه نقاط چیزی فراتر از حالت معروف دیکتاتوری اکثریت است.
منظور اصلی من از باز کردن این بحث، بیان حالتی است که حاکم با انتخاب استراتژی مناسب، به نحوی عمل کرده که تقریبا تمام قدرت و امکانات جامعه را تصاحب میکند و مخالفان بیعدالتی حاکم، موفق به کسب اکثریت لازم برای برکناری حاکم خودکامه نمیشوند.
ادامه در قسمت دوم. (قبل از ادامهی بحث، ترجیح میدهم کمی نظر بقیه را هم بشنوم)
«من» دارد از درونم فریاد میزند و زوزه میکشد. چکار باید بکنم با این هیولا که نه میشود آزاد گذاشتش و نه صدای زوزهاش میگذارد صدای دیگری را بشنوم. به ضمیرها نگاه کنید اکثرشان به هیولا برمیگردند!
خدایا نجاتمان بده که جز تو نجات دهندهای نمیشناسیم ...
اول، بابا برگشت ایران و جاش توی خانه خیلی خالیه!
دوم، اسباب کشی کردم. وسط شهر به من نمیساخت، تحمل سر و صدا و شلوغی وسط شهر را اصلا نداشتم. خلاصه دوباره برگشتم وسط جنگل.
سوم، مامان حوصلهاش از پت و مت سر رفت و گذاشت رفت آمریکا. جاش توی خانه خیلی خالیه!
چهارم، هر ۲ تا استادم دوباره دودر کردند و رفتند مسافرت و خدا میدونه کی بر میگردند. حالا من بدبخت هستم و پروژهای که نمیدانم به کدام سمت قرار است برود.
پنجم این آخر هفته سطح پتانهی خونم به شدت بالا رفته بود. از طرف دیگر با مت بانو، جعفر و سارا رفتیم کایاک سواری. خوب حدس زدنش کار سختی نیست که من چه خراب کاریای کردم. اول، من و مت بانو توی یک کایاک دو نفره بودیم. از لحظهای که وارد آب شدیم مت بانو سعی میکرد گربه را دم حجله بکشد و به نحوی من را متقاعد کنه که افتادن توی آب پر از عروس دریایی تجربهی زیاد جالبی نیست. اما اتفاقی که نباید میافتاد افتاد
ولی سرنشینهای یک قایق تفریحی نجاتمان دادند و خوشبختانه توی ۸-۷ دقیقه شنای اجباری، هیچکدام از عروسهای دریایی هوس نکردند ما را نیش بزند. فکر کردید داستان خرابکاریهای من تمام شد؟ نخیر! مت بانوی غضبناک تصمیم گرفت راهش را از من جدا کنه و ما با ۲ تا کایاک تکنفره سفر را از اول شروع کردیم و من باز هم چپ کردم! اما شما به نیمهی پر لیوان نگاه کنید. مسئول کرایهی قایقها میگفت: هر ماه شاید فقط یک نفر چپ کند، روی این حساب من به تنهایی توانستم برای ۲-۳ ماه خطر را از سر کایاکسواران کم تجربه دور کنم!
ششم، موبایلهای پت و مت در مقابل آب نمک مقاوم نبودند و سوختند، برای ۴۸ ساعت ما سکوت رادیویی را تجربه کردیم.
هفتم، چند تا رستوران میشناسم که خوراک هشتپای خیلی خوب و ارزانی دارند! منتظر پایهام تا برویم و به روح و جسممان یک صفای حسابی بدهیم.
هشتم، سر پیری و معرکهگیری! حالا این یکی محرمانه است و نمیتوانم بیشتر بنویسم ولی یک کاری خبرهایی است که صداش ۲۹ ام آبان همین امسال در میآید
نوبت کهنـــه فروشـــــــان درگــــــــــذشت
نو فــــروشانیم و ایــن بازار مــــــاست
پسنوشت: هر چی آمدم جملهای و یا کلمهای عقب و جلوی این بیت اضافه کنم دیدم خراب کاری میشه
درس باختن و شکست خوردن، از آن درسهایی است که مبارز آنها را از استاد خود فرا نمیگیرد. مبارز، خود باید با کمک تجربهی شخصیاش نحوهی شکست خورد و دوباره سربلند شدن را بیاموزد و نهایت کمکی که مبارز میتواند از استاد خود دریافت کند، درک این مطلب است که شکست و باخت نیازهر فنآموز مبارزه است. و اگر تمام تمرکز بر افزودن قدرت و آموختن فن بردن باشد، در حقیقت آموزش این فن مهم را عقب انداختهایم و ممکن است زمانی فرا برسد که فنآموز احساس کند که به مقام استادی رسیده ولی هنوز نمیداند چگونه ببازد. و این هنگامیست که دیگر برای آموزش این نکتهی مهم بسیار دیر شدهاست. بسیار کسانی هستند که خود را استاد میپندارند ولی چون این اولین درس مبارزه را نیاموختهاند، در حقیقت نو آموزانی بیش نیستند.
آی غریبههای آشنایی که از آمستردام و هوستون میآیید و به اینجا سر میزنید، بد جوری قسمت کنجکاو ( بخوانید فضول) مغزم دلش میخواهد بشناسدتان.
پسنوشت: نکنه برای ۲ تا موتور جستجو این پست را نوشتم
برای اکثر ما آدمهای عادی دنیا عرصهی مبارزست، در اکثر مواقع، در مقابل حریفی قرار گرفتهای که نیاز داری قدرت و برتریات را در مقابلش نشان بدهی. برای ثابت کردن قدرت هم دست کم دو راه پیش رو داری، میتوانی حریف را در هم بشکنی و خردش کنی و یا میتوانی باری که حریف از برداشتن آن ناتوان است را برایش برداری و به مقصد برسانی. در هر دوصورت قدرت و عظمت خودت را به حریفت نشان دادهای. آره دادش من این کاره خودته که یکی این دو راه را انتخاب کنی. فقط یادت باشه همین امروز و فرداست که توی یک میدان دیگر آن توی هستی که قراره کم بیاره.
پس نوشت۱: دیشب شاهد رزم ۲ تا غول (علمی) بودم. یکی سلام نگفته شروع کرد به رو کردن هر چی که داشت تا اون یکی غول را له کنه. غول دومیه کمی که گذشت با سر و صورت خونین و مانین در آمد و گفت حالا تو چه مسالهای داری و کدوم سنگی سر راحته که با هم برش داریم! غول اولیه تا آخر شب سرش پایین بود.
پس نوشت۲: مت بانو در ایران گیر کرده و کماکان پروازی انجام نمیشود ...
استاد محترم در حال جهیدن به چپ و راست بود تا قسمتهایی از علم که خودش چند دههی پیش ابداع کرده بود، را حالی ما به اصطلاح دانشجویان بکند. میتوانستم با تمام وجود شادی ناشی از یادآوری آن خاطرات شیرین را در چهرهاش ببینم. وباز هم من دیدم که چگونه شادیاش چند لحظهای بیش دوام نیاورد، آهی ته وجود کشید و یحتمل گفت: امسال هم نشد یک نفر بفهمد من چه کردهام ... آره داداش من فهم سخن چون نکند مستمع، قوّت طبع از متکلم مجوى.