بایگانی

بایگانی آوریل

۱۰۰ شدم

۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳ دیدگاه

هورا هورااستاد یکی از درس‌ها نمره‌ی امتحان‌مان را داد و هر سه نفر ما نمره کامل شدیم.  مت بانو هم که فردا شب می‌رسه به دهات‌مان و می‌آید سر خانه و زندگی‌اش. حالا فقط مانده تمیز کردن خانه بعد از یک ماه و تمام کردن مقاله‌ی اون یکی درس. فعلا ما با یک دونه کشمش گرمی‌مون کرده.

Categories: روزمره Tags:

عطار

۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

به صحرا شدم،
عشق باریده بود،
چنانکه پای به برف فرو می‌شود،
به عشق فرو می‌شد.

«عطار» (تذکره‌الاولیا تذکره‌ی بایزید بسطامی )

نمی‌دانم چرا امثال عطار و مولانا این‌قدر ساده و بی‌تکلف حرف‌شان را می‌زدند. یعنی آن زمان‌ها روشنفکر قلمبه سلمبه گو نبوده؟

پس‌نوشت: این روزها این‌قدر حرف‌های مزخرف و یا قلمبه سلمبه  شنیدم که حالم خیلی بده. اول گفتم بیام و در مورد آن‌ها بنویسم. ولی پشیمان شدم، این حرف‌ها امروز تلخند، و اگر در یادها نگاهشان داریم، فردا خاطرات تلخ ما خواهند بود ...

باختن

۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

درس باختن و شکست خوردن، از آن ‌ درس‌هایی است که  مبارز آن‌ها را از استاد خود فرا نمی‌گیرد.  مبارز، خود  باید با کمک تجربه‌ی شخصی‌اش نحوه‌ی شکست خورد و دوباره سربلند شدن را بیاموزد و نهایت کمکی که مبارز می‌تواند از استاد خود دریافت کند، درک این مطلب است که شکست و باخت نیازهر فن‌آموز مبارزه است. و اگر تمام تمرکز بر افزودن قدرت و آموختن فن بردن باشد، در حقیقت آموزش این فن مهم را عقب انداخته‌ایم و ممکن است زمانی فرا برسد که فن‌آموز احساس کند که به مقام استادی رسیده ولی هنوز نمی‌داند چگونه ببازد‌. و این هنگامی‌ست که دیگر برای آموزش این نکته‌ی مهم بسیار دیر شده‌است. بسیار کسانی هستند که خود را استاد می‌پندارند ولی چون این اولین درس مبارزه را نیاموخته‌اند، در حقیقت نو آموزانی بیش نیستند.

آهای غربیه‌های آشنا

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

آی غریبه‌های‌ آشنایی که از آمستردام و هوستون می‌آیید و به این‌جا سر می‌زنید، بد جوری قسمت کنجکاو ( بخوانید فضول) مغزم دلش می‌خواهد بشناسدتان.

پس‌نوشت: نکنه برای ۲ تا موتور جستجو این پست را نوشتم :(

Categories: پتانه Tags:

عدو شود سبب خیر

۳۱ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

حالا من هر چی به این هم گروهی‌هایم بد و بیراه می‌گویم، شما بزرگواری کنید و زیاد جدی نگیرید. به لطف این دشمنان شمشیر از رو بسته، توی این چند وقت، حسابی مجبور شدم دست به کارهایی بزنم و چیزهایی یاد بگیرم که اگر دست خودم بود عمرا برایشان وقت نمی‌گذاشتم و یاد نمی‌گرفتم‌شان. این هم از خیر عدوی من :)

اما خداییش این ۷ روز آینده بگذرد و خون هیچکدام‌مان بر زمین نریزد، من ۱۰ روزی می‌روم مرخصی که اعصاب و روانم به حالت عادی برگردد. بیچاره مت بانو که وقتی می‌رسد احتمالا با جنازه‌ی من روبرو می‌شود.

عرصه‌ی قدرت

۲۹ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

برای اکثر ما آدم‌های عادی دنیا عرصه‌ی مبارزست، در اکثر مواقع، در مقابل حریفی قرار گرفته‌ای که نیاز داری قدرت و برتری‌ات را در مقابلش نشان بدهی. برای ثابت کردن قدرت هم دست کم دو راه پیش رو داری، می‌توانی حریف را در هم بشکنی و خردش کنی و یا می‌توانی باری که حریف از برداشتن آن ناتوان است را برایش برداری و به مقصد برسانی. در هر دوصورت قدرت و عظمت خودت را به حریفت نشان داده‌ای. آره دادش من این کاره خودته که یکی این دو راه را انتخاب کنی. فقط ‌ یادت باشه همین امروز و فرداست که  توی یک میدان دیگر آن توی هستی که قراره کم بیاره.

پس نوشت۱: دیشب شاهد رزم ۲ تا غول (علمی) بودم. یکی سلام نگفته شروع کرد به رو کردن هر چی که داشت تا اون یکی غول را له کنه. غول دومیه کمی که گذشت با سر و صورت خونین و مانین در آمد و گفت حالا تو چه مساله‌ای داری  و کدوم سنگی سر راحته که  با هم برش داریم! غول اولیه تا آخر شب سرش پایین بود.

پس نوشت۲: مت بانو در ایران گیر کرده و کماکان پروازی انجام نمی‌شود ...

Categories: پتانه Tags:

کدزنانه‌ها

۲۸ فروردین ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

خیلی وقت بود برای دل خودم برنامه‌نویسی نکرده بودم، همیشه یا پای پول در میان بوده و یا پروژه‌ی درسی و ...  خلاصه به جز یک استثنا چند روزه،‌ مدت‌ها بود که خودم را ازاین می و مستی بعدش بی‌بهره گذاشته‌بودم و سراغ این ساقی زیبا روی گریز پای نرفته بودم.

این چند روز دوباره دارم از این می می‌نوشم و از خودم آزاد می‌شوم.

چند خبر

۲۶ فروردین ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

اول از همه باید بگم که انتخابات را واگذار کردم. من ۵۲ رای و جناب رقیب ۶۳ رای. خداییش، آقای  رقیب رسما پوزم را زد. کلی سفر استانی رفت،‌ روز انتخابات هم کلی شیرینی و شکلات آورد. کسانی که این اطراف هستند، اصولا می‌دانند که عده‌ای از دانشجویان اصلا بالای غذا پول نمی‌دهند و تمام کالری و مواد مورد نیاز برای زنده ماندن را از غذاهای مفتی در اطراف و اکناف تهیه می‌کنند. خلاصه این جانب پت در اولین انتخابات این-ور-آبی‌اش شکست خورد و رفت.

اما خبر بعدی، گوش و چشم شیطون کر و کور، احتمالا این جانب دیشب، آخرین امتحان پایان ترم زندگی‌ام را داده‌ام. و صد البته به شرط نیفتادن درس‌های این ترمم.

و آخرین خبر هم این که ،‌ این ترم یک درس دیگر هم دارم و به جای امتحان باید به صورت گروهی یک پروژه را به انجام برسانیم. ما ۳ نفر، تا به حال  حدود ۳ ماه  روی پروژه کار کرده‌ایم. البته کار که چه عرض کنم، بیش‌تر دعوا می‌کنیم و گیس و گیس کشی :D . خلاصه ۱۰ روز دیگه هم  ریخت و قیافه‌ی هم را تحمل کنیم و  پروژه را تحویل بدهیم، هر کسی میره سی خودش و  ریخت هم را نگاه نمی‌کنیم .

خلاصه این همه را گفتم که یک وقت فکر نکید من مردم و از دستم راحت شدید. راستی اگر این آتشفشان ایسلند قول بدهد که پسر خوبی باشه و بیشتر از این فعالیت نکند، مت بانو دوشنبه بر می‌گرده  و قدم بر چشم‌های ما می‌گذاره.

Categories: Uncategorized Tags:

آیا این بار هم احمدی‌نژاد پیروز میدان است؟

۱۴ فروردین ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

اگر فکر می‌کنید قرار است یک پست سیاسی بخواند باید بگویم شرمنده. داستان از این قرار است که من برای انتخابات پرزیدنتی به اصطلاح شورای صنفی (ECE-GSA) دانشکده‌مان کاندیدا شده‌ام. از بد روزگار برای تصاحب این پست، باید از پس یک رقیب گردن کلفت کانادایی‌الاصل بر بیایم. متاسفانه این رقبیب ما به برکت قدرت زبانی و شناخت چند و چون قوانین دانشگاه، تا حد زیادی این جانب را سوسک فرموده‌اند.

این رقیب ما علاوه بر زبان، ظاهرا یک دوره هم نزد استاد احمدی‌نژاد گذرانده.  به عنوان مثال به جای سفرهای استانی،‌ دارد به تک تک آزمایشگاه‌ها سر می‌زند و کلی وعده وعید به دانشجوهای بیچاره می‌ده. خلاصه اوضاع بد اوضاعیه جان برادر :(   البته من همچین نا امید نیستم به هر حال اگر ایشان از دور از استاد احمدی‌نژاد ایده می‌گیرند، دادا زیر دست همین آقا چهار سال و اندی زندگی کرده، اگر قرار باشد کسی بلد باشد از ایده‌های مستر پرزیدنت ما استفاده کند، کپی‌رایت به کنار، دادا واردتره.

انتخابات ۲ شنبه‌ی آینده است، دعا فراموش نشود، البته لطفا

*پس نوشت: البته من هم بی‌کار ننشسته‌ام و برگه‌ی آس‌ خودم  را  برای لحظات آخر گذاشته‌ام، که رقیب محترم نفهمد از کجا خورده و نتواند واکنش نشان دهد.

فهم مستمع

۱۳ فروردین ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

استاد محترم در حال جهیدن به چپ و راست بود تا قسمت‌هایی از علم که خودش چند دهه‌ی پیش ابداع کرده بود، را حالی ما به اصطلاح  دانش‌جویان بکند. می‌توانستم با تمام وجود شادی ناشی از یادآوری آن خاطرات شیرین را در چهره‌اش ببینم. وباز هم من دیدم که چگونه شادی‌اش چند لحظه‌ای بیش دوام نیاورد، آهی ته وجود کشید و یحتمل گفت: امسال هم نشد یک نفر بفهمد من چه کرده‌ام ... آره داداش من فهم سخن چون نکند مستمع، قوّت طبع از متکلم مجوى.

Categories: پتانه Tags: