نمیدانم چه حکمتی است که همه مردم وقتی توی برف و باران بیرون میروند سرما میخورند و من وقتی توی روز بارانی خانه میمانم سرما میخورم! توی خانه هم تنها بودم و نمیشود گفت که از کسی واگرفتهام! به هر حال بیکاری، علافی، سرماخوردگی و دیدن ۲ تا و نصفی فیلم همچین سر حالی از من گرفته که امروز فقط برای رها شدن از آن وضعیت آمدم دانشگاه وگرنه کار و درس امروز یُخ.
نمیدانم دفعهی چندم بود که Forest Gump دیدم. به استاد که گفتم دفعهی پنجمام بود. این بار هم مثل همیشه احساساتی شدم، قلبم گرفت، چشمهایم مرطوب شدند و ... . و ای کاش مت بانو هنوز هم این جا بود و با هم این فیلم را میدیدیم، آخر توی سه سالی که با هم بودیم هیچ وقت نشد این فیلم را با هم ببینیم.
Life was like a box of chocolates. You never know what you're gonna get.
آدم گاهی فکر میکند برای همیشه وقت دارد.
Sometimes, I guess there just aren't enough rocks.
اول با آقای دکتر آشنا شوید:
دکتر فرامرز رفیعپور(+ , +)، استاد دانشگاه شهید بهشتی، دارای دکتری در علوم اجتماعی، فوق دکتری در روش تدریس، پروفسوری و اجازه تدریس در آلمان، استاد مدعو دانشگاه مدیسون، مولف چهارده جلد کتاب، برنده جایزه کتاب سال، برنده اولین جشنواره خوارزمی و فارابی است.
ظاهرا این آقای دکتر، در دیدار آقای خامنهای و تعدادی از اساتید دانشگاه صحبتهایی کرده که مفصلش را اینجا (احمدینژاد؛ آخرین تیر ترکش سنت) میشود خواند. جدا از مدارک و افتخارات رنگارنگ این آقای پروفسور! عضو فرهنگستان، خواندن متن برای من این سوال را پیش آورد که با توجه به اینکه آقای خامنهای انسانی پر مطالعه و مطلع از چند و چون تاریخ ایران است، چطور افراد جرات میکنند در حضورش چنین حرفهای پوسیده و بی حساب و کتابی بزنند. اگر از رافت و بزرگواری ایشان است، ای کاش کمی از آن هم نصیب افراد خارج از این گونه جلسات میشد.
اجازه میخواهم که به دویست سال قبل برگردم. آقا محمدخان قاجار، گرجستان را دو بار تسخیر کرد. ایران در این سطح بود. هیچ کشوری نمیتوانست با ایران، آن موقع رقابت کند. از آن سال به بعد، به تدریج ایران افول کرد.
یک صحبت با آقای پروفسور دارم. آخر آقای پروفسور، شما که جای پدربزرگ من سن دارید، با کدام معیار و اندازه میگویید ایران در زمان آقا محمدخان در بالاترین سطح بوده؟ بعله آقا محمدخان در آن ایران فاقد راه، جاده، صنعت و حکومت مقدر مرکزی، توانست با اتکا بر ضرب شمشیر و قدرت کم نظیر فرماندهیاش، مفهوم ایران یک پارچه را پس از مدتها دوباره به وجود آورد. قبول از این لحاظ قبول کارش هم خیلی درست بوده. اما به من بگویید ارتش این شهریار به کدامین سلاحهای سنگین و مدرن زمان خودش مجهز بود؟ و کلا دیگر چه کار کرد؟ نه این که تهمانده کشاوزی و شهرنشینی در زمانش از میان رفت؟ کدام کارخانه، دانشگاه، مدرسه و یا حوزهی علمیه را راه انداخت و یا به رونق باز گرداند؟ کدام روزنامه و مجله در کشور ایجاد شد؟ کدام شهر و قریه از برکت وجودی این شهریار توانا رونق گرفت؟ آقای پروفسور حالا یک سری فرانسه و انگلیس آن زمان بزنیم. نه نمیخواهد راه دور برویم، همان دولت عثمانی را نگاه کنیم که در و خیمترین دوران خودش به سر میبرد و از اکثر رقبای اروپاییش عقب افتادهتر بود. عثمانی آن زمان داشت اولین گامهایش را به سوی دموکراسی و آزادی بر میداشت و هزار یک چیز دیگر داشت که ما ایرانیها در آن زمان حتی کلمهای برای آن مفاهیم نداشیم.
آقای پروفسور عضور فرهنگستان علوم، گیریم آن چه من نوشتم تفاوت نظر یک جوجه دانشجو باشد با یک پروفسور! چرا حداقل به بدیهیات تاریخ وفادار نیستی؟ این دوربین مخفی را از کجا آوردی؟ دوربین تازه سال ۱۹۲۶ درست شد یعنی ۳۰ سال بعد از شروع حکومت قاجار و ۲۰ سال قبل از حکومت ناصرالدین شاه ( به عنوان اولین شاهی که اهل خارج رفتن بود) آخر این دوربین مخفی را از کجا آوردی؟
وقتی ژاپنیها رفتند به اروپا، مهندسینشان با دوربینهای مخفی در نقش کارگر مدلهای آنها را گرفتند. پادشاهان ما که رفتند به آنجا، از وامهای روسیه و کشورهای دیگر استفاده کردند، رفتند آنجا خوشگذرانی کردند.
در ضمن من باب معلومات عمومی میگویم، اولین تحرک ژاپن برای مدرن شدن از سال ۱۸۵۴ یعنی یک دهه بعد از پس از تاجگزاری ناصرالدین شاه شروع شد.
من فکر میکنم، پس هستم.
میدانید فکر کنم مشکل دقیقا از همین جا شروع شد. دکارت بنده خدا توی فکر بود که یک جوری وجود خودش را ثابت کند، ولی نمیدانم فهمید و یا نفهمید که با همین یک جمله چه بلایی سر نسل بشر آورد. هر چند از یک طرفی هم گفته میشود که کرم از خود درخت بوده است، ولی به هر حال در یک چشم بهم زدن انسان از مقام آقایی و سروری به مقام بردگی و نوکری فکر و تفکر نزول کرد.
فردای آن روز بود که فکر رفت و بالای تخت پادشاهی وجود آدمی نشست و دیگر نگذاشت کسی نتق بکشد و همه را زد و لت و پار کرد. تازه برداشته برای خودش یک دستگاه عریض و طویل سانسور و ممیزی هم راه انداخته که بیا و ببین. مگر این آدم بندهی خدا دیگر جرات دارد چیزی را بدون اجازهی حضرت آقا ببیند، بشنود و یا احساس کند. آره داداش من این جوری بود که نگاه کردن یک گل زیبا توی طبیعت شد وقت هدر دادن و عاشقی هم شد نادانی و جوانی. تا میآیی یک چیزی را ببینی و احساس کنی. کافیه این جناب فکر قدر قدرت ازش سر در نیآورد، آن وقت است که یک ضرب مهر بطالت و خرافات را روش میزند و میگوید: اینها همه وهم و تخیلاند. حالا توی آدمیزاده هرچی میخواهی قسم و آیه بیاور که نه بابا این وجود عظیم است و ماورا شعور توست که ازش سر در نمیآوری. یاسین است که به گوش خر میخوانی. خلاصه عقل و فکرتی که روزی مایه مباهات آدمی بود و شیخ محمود میگفت: «به نام آن که جان را فکرت آموخت»، شیخ محمود را به جایی رسوند که پشت بندش میگوید: «و آن مانند این است که آخر سر شخص بخواهد خورشید تابان را به کمک نورِ شمعی لرزان کشف کند، لذا بهترین شیوه این است که استدلال عقلی را رها کنند»
بارالها، تو خود شهدای ما را در جوار رحمت خود جای گزین. و معلولان ما را شفا و مفقودان و اسیرانمان را به دامان خانوادههایشان بازگردان و به همه ما صبر و توفیق عنایت فرما.
نمیدانم توی بیبیسی چه خبر است، اما بد جور داره از روند حرفهایاش خارج میزند. روزی نیست که اشتباهات آزار دهندهاش، از میزان اعتماد خوانده کم نکند، اسامی اشتباه، غلطهای املایی و دستوری آزار دهنده و ... مثلا امروز در این برنامهی جالبش (یک سال پس از ورود موسوی به صحنه انتخابات ریاست جمهوری) برداشته و اسم عباس میلانی را زیر تصور مسعود بهنود گذاشته و اسم مسعود بهنود را زیر تصویر عباس میلانی. یعنی اعتماد و علاقهی بیننده را در جا نابود میکند.
یادم میآید، همین روند را میشد در رادیو زمانه دید، درست قبل از رفتن مهدی جامی. امیدوارم این روند در جایی متوقف شود وگرنه دور نیست روزی که بیبیسی فارسی هم مانند رادیو زمانه از قامت یک خبرگزاری به یک وبلاگ گروهی نزول کند.
اندر مصائب کار کردن در یک موضوع بین رشتهای و سر و کله زدن با دو فروند استاد نابغه با حوزهها کاری متفاوت این است که امکان داره توی کامنتهای مقالهات که ۳ هفتهی پیش بهشون دادی، همچین جملههایی را ببینی:
Why the following equations are part of the problem? What are all these equations?
خدایش ببینید من از دست این دو تا نابغه چه میکشم. کلا این روزها بنده اسباب تفریح و خندهی دوستان شدهام.