
عکاس خودم؛ شب والنتاین و تولد مت بانو
مکان: پیتزا فروشی!
پس نوشت: یک پسر اصفهانی در موقع انتخاب همسر به این نکته دقت میکند که روز تولد همسر آیندهاش یکی از مناسبتهایی مثل والنتاین، روز زن، هالوین و یا یکی از عیدهای واجبالهدیهی دیگر باشد، تا بدین ترتیب بتواند در خرید یک هدیه در سال صرفهجویی کند

به مشک آب این حاجی دقت کنید
عکاس مت؛ ۱۸ می ۲۰۰۹
مکان: شهر ویکتوریا

عکاس خودم؛ ۵ سپتامبر ۲۰۰۹
مکان: شهر Banff
پسنوشت: داشتم در گوگل به دنبال عنوان این پست میگشتم تا به بینم کجاها به کار رفتهاست که با این پست از شایان مشاطیان برخورد کردم. پستهای این آدم را از دست ندهید. پشت هر کدام یک دنیا معنی است.

یک موقعی میشود که میبینی ۸۰۰۰ بار دکمهی شاتر دوربین تازهات را فشار دادهای. اون هم دقیقا یک سال بعد از خریدنش و یا به عبارت دیگر هدیه گرفتنش از مت بانو. مت بانو باورت میشه روزی ۲۲ تا عکس گرفتیم!!
دستت درد نکنه بانو.
عکاس خودم؛ ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹
حضرت استاد پس از ساعتی کلنجار با قضیهای مرد افکن، با چشمانی متحیر به دانشجویان خندان نگریست و چنین فرمود:
I am confused! Why I can not see anyone confused
من نمیدانم،
که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است،
کبوتر زیباست،
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید،
واژه را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،
زندگی تر شدن پیدرپی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ((اکنون)) است.
رخت ها را بکنیم،
آب دریک قدمی است
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لک لک را ادارک کنیم.
روی قانون چمن پانگذاریم.
و نگوئیم که شب چیزی بدی است.
ونگوئیم که شبتاب ندارد خبر از بینش باغ.
دوست عزیزی داشتم، به نام رضا جوشن. چند سالی بزرگتر از من بود و دانشجوی پزشکی. یک روزی موقعی که طرحش را میگذراند، کشته شد. خیلی دلم براش تنگ شده.
یادم است زمانی که خیلی متفاوت از امروز بودم، عملی از روی تعصب انجام دادم، و اون این شعر را برایم خواند "چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید" خدا رحمتش کنه.
*لینک این پست در وبلاگ قدیمیام
بابا یکی هست مثل شاملو فحش میدهد آدم اخم که نمیکند هیچ، کلی هم به به و چه چه میکند(اینجا). یکی هم مثل تابناک(اینجا)
معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد افزود: در مورد روزنامه همشهری اگر تخلفهای پیشین را نادیده بگیریم در مورد تخلف اخیر که به چاپ تصویر بزرگ از معبد دروغین یک باند خبیث و پلید صهیونیستی به نام فرقه ضاله بهائیت ـ که مرکز توطئه و فتنه در میان جوامع منطقه است و به عنوان بازوی بومی رژیم صهیونیستی برای اجرای توطئههای انگلیس و آمریکا عمل میکند ـ اقدام و مخاطب میلیونی را به سفر به این معبد دعوت کرده است.
خداییش کاری به محتوای و ذهن توهم زدهی نویسندهی این متن ندارم، ولی دیگه با این ولنگاری و شلختگی ادبیاتش نمیشود کنار آمد، آدمی را دیوانه میکند!

عاشق نباشی نمیفهمی توی دل این پرنده چی میگذره
عکاس : من نیستم از اینجا برداشتم
پس نوشت: ۲-۳ روزی مسافرت بودم و بعدش هم درگیر کارهای عقب افتادهام. هفتهی آینده هم باز به مسافرت خواهم رفتف پس برای ۲ هفتهی آینده خیالتان راحت، با اراجیف اینجا سرتون را درد نخواهم آورد.
امروز که تمام بشه دقیقا میشود ۱۰ ماه.
جابهجایی خانه و اسبابکشی به قدری پر دردسر بود که عمرا پت و مت به این زودیها حاضر باشند که دوباره جابهجا شوند. بزرگترین مشکلی که درست بعد از اسبابکشی خودش را نشان داد، مساله رفت و آمد بین خانه و محل کار بود که روزانه حدود ۲ ساعت وقت هر کدام از ما را میگیرد! ولی پت و مت خیلی زود راه حل این مشکل را پیدا کردند، یعنی راه حل که پیدا نکردند ولی یاد گرفتند که این زمان را میتوان با مطالعه پر کرد. مطالعه! چیزی که مدتها بود از زندگی پت و مت خارج شده بود. فعلا خدمتان بگویم که مدت دو ماه و نیم است که بنده پنج روز هفته، روزی ۲ ساعت مطالعه کردهام.
و اما دیروز که بر چند ایستگاه مانده به خانه، توانستم (البته با کمی تقلب) آخرین صفحات کتاب «Mastering your PhD: survival and success in the doctoral years and beyond» را بخوانم. کتاب بسیار کوتاه و روانی است که من خواندن آن را به تمام کسانی که درگیر تحصیلات تکمیلی هستند توصیه میکنم. کتاب خیلی ساده و روان به مسائل پیش روی یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی میپردازد. مسائلی از قبیل انتخاب پروژه و استاد، برخورد با استاد و سایر اعضای تیم، برنامهریزی کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت برای پایان مطلوب دورهی تحصیل، و سرانجام کار پیدا کردن.

حالا که خواندن کتاب تمام شده است، شدیدا به فکر ترجمهی کتاب افتادهام، البته چون کتاب، بسیار روان نوشتهشده است، زیاد از مفید بودن این کار مطمئن نیستم. به هر حال منتظر شنیدن پیشنهادهای شما هستم.