با خودم فکر میکردم، اگر این گنجشک میدانست این روزها چقدر غرق دنیا شدهام، آیا حاضر میشد به این غذا لب (نوک) بزند؟ خدایا من را ببخش که حرمت پاکی و بیآلایشی لقمهی این پرنده را نگه نداشتم .
* این پرنده گنجشک نیست ولی چون اسمش را بلد نبودم، نوشتم گنجشک.
آقای کرباسچی، ایمیل تبلیغاتی شما را خواندم و بسی مشعوف شدم که در میان این ۳-۴ میلیون ایمیلی که زدهبودید و با این همه گرفتاری، ایمل این بندهی کمترین را فراموش نکرده و به من هم ایمیل فرموده بودید. با خودمان گفتیم جسارتی کرده و پاسخی چند صفحهای برای شما بنویسیم، بلکه ابراز ارادتی کرده باشیم و در کنارش هم کمی گله و گلایه، آخر مرا شکریست با شکایت. منتهای تصورم این بود که این عالیجنابان، از باب مشغلهشان، پاسخمان را ناخوانده پاک کنند و یا به گوشهای رها کنند تا خود بپوسد و ... اما امروز دیدم که نامهبر یاهو پیغام آورده که هی فلانی یافت مینشود! آخر این چه آدرسیست که هرچه ما بر درش کوبیدیم، عبث بود و کسی جوابی نداد؟
آره آقای کرباسچی، از شما انتظار نداشتم که با آدرس خونهی مردم نامه بفرستی، مگه داری شبنامه میفرستی؟ حداقلش میرفتی یک آدرس ثبت میکردی یک صفحهی ساده میگذاشتی اونجا. مگه چندی خرجشه؟ بخدا به آقای کروبی میگفتی و فاکتور میبردی براش، همه پولت را برمیگردوند. آخه منی که دارم به رای دادن به آقای کروبی فکر میکنم به خاطر ۴ تا آدم قدر قدرتی مثل توِ . حالا تو بیا، و دل ما را بشکن!
رای من فعلا جناب موسوی است(۵۵%)، ولی شخصا عاشق علاقهی کروبی به کار تیمی هم هستم(۴۵%) (شاید هم نزدیکتر). اگر ایران و یا اوتاوا بودم نهایی کردن تصمیمم کار بسیار سختی بود. ولی نکته اینه که با این وضعیت مالی نحیف، نمیتوانم برای هر دو انتخابات احتمالی به اوتاوا بروم. با یک دو دو تا کردن سادهی نظریهی بازی راحت میتوان نتیجه گرفت که در شرایط حاضر اگر کسی فقط بخواهد در یک دوره رای بدهد، بهتر است که در دور دوم رای بدهد.
این نتیجه کار من را تا حدی سادهتر میکند، چون خیلی بعید است که موسوی و کروبی هر دو فینالیستهای این انتخابات بشوند. پس به امید دور دوم و رای به یکی از این دو عزیز!
احسان همیشه میگفت: «عقل که نباشه، جون در عذابه». ما هر چی به این سفارت لنگه به لنگهی ایران توی اتاوا زنگ و ایمیل زدیم که هی انتخابات را چه کار میکنید، ما اینجا حوزه و صندوق رای میخواهیم* محل که هیچی، اصلا جواب هم ندادند. ما هم پیله، گفتیم پا میشیم میریم اتاوا. با توجه به قیمت بلیط (۵۰۰CAD) دیدیم امکان نداره، حالا اگر به احمدینژاد میخواستیم رای بدهیم، کلی توی تلویزیون نشونمون میدادند و پول بلیط درجه یک و هتل ۷ ستاره که برامون حساب میکرد که هیچ، ۲ تا گونی سیبزمینی بهمون جایزه میداد. ولی از این مهندس ما از این بخارها بلند نمیشه، ما هم انتظاری نداریم. امروز یک دوست قطب نشین پیشنهاد اجاره ماشین و رانندگی تا اتاوا را داد**. و این یعنی ۴۴۴۱ کیلومتر و ۵۰ ساعت رانندگی مداوم برای رسیدم به اتاوا از ونکور! و صد البته، همین میزان برای بازگشت. همینه میگم، عقل که نباشه جون در عذابه!
با توجه به شرایط وقتی (۶ روز سفر) و هزینهی بالا، ما فرض را بر این گذاشتهایم که انتخابات به دور دوم میرسد، و یکی از ۲ نامزد اصلاح طلب به دور دوم میرسد.(هر چند ترجیح من میرحسین موسوی است، ولی به جناب شیخ هم ارادت دارم)
آقایون، خانومهای محترم، هول نزنید! به همه جا میرسه. برنامهی ما فعلا اینه که برای هر ۵ نفری که ۲ یا ۳ نفر از اونها گواهینامه دارند، یک ماشین کرایه کنیم. تا حالا قطعا یک ماشین هستیم. ولی امیدوارم که بتوانیم تعداد بیشتری را با خودمان همراه کنیم.
* ونکور حدود ۷۰۰۰۰ ایرانی داره، یعنی از خیلی از روستاها و شهرهای داخل ایران جمعیت زیادتری داره. ولی ۱۰۰ حیف که حوزهی رایگیری نداره.
** آرش خان این کرم را به جون ما انداختی، حالا ما هم در قسمت C سفرمون خانهی شما خراب میشویم که دیگر این ایدها ندهید p-:
ببینید با چه معصومیتی حرف میزنه. آدم قند تو دلش آب میشه. مخصوصا اون آخر که از اسکورت و ماشین و ... حرف میزنه. معلومه هنوزم تو کف اسکورتاشه. آقونش بیاد.
به عنوان کسی که خیلی ساله داره برنامهنویسی میکنه و راه نون خوردنش هم از همین راه است، باید آدم خیلی متواضعی باشم.چون عیب و ایراد کار خودم را میدونم، بهتر و بدتر از خودم را هم دیدم. ولی متاسفانه کلهی پراز بادی دارم. البته نه این که فقط توی همین یک زمینه کلهام پر از باد باشه، کلا کلهام باد داره.
حدود یک سالی میشه که که دارم روی یک پروژهی شخصی کار میکنم که کاملا خارج از زمینهی تخصصیم است. این هاست هم که این وبلاگ روش نصب شده، در حقیقت برای همین پروژه اجاره شدهاست. آقا چشمتون روز بد نبینه؛ همین کله پر از باد من را همون روز اول فرستاد که هاست اجاره کن و ... ولی کار مگه جلو میرفت! به قول معروف آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچ دست. دیگه گریهام در اومده بود که چند روز پیش افتادم به صرافت سوال پرسیدن و سراغ منبع گرفتن از بلدکارها*. سرتون را درد نیارم در عرض ۲ روز کار مداوم**، حدود ۲۰% کار جلو رفت. هسته برنامه خوب کار میکنه، باید روابط هسته و پوستهها را بنویسم. ولی نکتهی مهم این است که فعلا برای مدتی از میزان باد کلهیمان کاسته شده است.
* من کلمهی «بلدکار» در مقابل «خالیبند» را قبلا نشنیدهام، یعنی کپی رایتش مال خودمه و کلمهی معادل و رایجی هم براش بلد نیستم. اگر کسی بلده لطفا راهنمایی کنه.
** دو روز کار مداوم یعنی ۲ تا ۱۶ ساعت کار که ۱ روزش به خواندن و طراحی کار بر روی کاغذ گذشت و یک روز هم به کد زنی.
*این تصنیف توسط بیژن ترقی سروده برای اولین سرود ملی ایران سروده شده
* ظاهرا اولین سرود ملی ایران شعری نداشتهاست و یا دستکم شعرش این نبودهاست. کسی دقیق میداند؟
* با تشکر از امین که لینک اجرای این آهنگ را به من داد. اجرا را میتوانید از اینجا هم بشنوید.
۴ سال پیش نبوی توی یک مصاحبه به اونهایی که انتخابات را تحریم میکردند، میگفت:
یک هواپیمایی داشته سقوط میکرده ، همه هول بودند و جیغ و داد میزدند. این وسط یکی داشته با خیال راحت مجله میخونده. مهمانداره میگه «چرا بیخیالی، هواپیما داره سقوط میکنه!!» یارو میگه «خوب بکنه». مهمانداره عصبانی میگه «هواپیما داره سقوط میکنه!!!!!!!!» طرف میگه «خوب بکنه، به من چه، مگه مال بابامه؟»
حالا بعضی از این دوست و رفیقها ما را کچل کردند، داداش من مثل این که حالیت نیست، داره سقوط میکند! درسته که مال بابات نیست، اما بخوره زمین، تو هم داغون میشی! حالا باز هم تحریم کن. ببینم چی گیرت میاد!
پس نوشت: اعتراف میکنم که خر بودم و دفعهی قبل رای ندادم، و بعضی از دور و بریهام عاقل بودند و رای دادند. ولی خیلی بیشتر از آدمها خیلی خر بودم که رای ندادند. شرمم میشه وقتی یادم میافته آرش، سیاوش، مهدی و مجید کشتند خودشون را که برم رای بدم، من خر ....