خوش خوش کشانم میبری، آخر نگویی تا کجا
ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا؟
گر سیل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود،
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغ هوا؟
ما رخ ز شکر افروخته، با موج و بحر آموخته،
زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا.
ای شیخ ما را فوطه ده، وی آب ما را غوطه ده،
ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا.
این باد اندر هر سری سودای دیگر میپزد.
سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما.
دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله.
امروز می در میدهد تا برکند از ما قبا.
ای رشک ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری،
خوش خوش کشانم میبری، آخر نگویی تا کجا؟
هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی
خواهی سوی مستیم کش، خواهی ببر سوی فنا.
عالم چو کوه طور دان، ما همچو موسی طالبان
هر دم تجلی میرسد برمیشکافد کوه را.
یک پاره اخضر میشود، یک پاره عبهر میشود،
یک پاره گوهر میشود، یک پاره لعل و کهربا.
ای طالب دیدار او، بنگر در این کهسار او،
ای که چه باد خوردهای، ما مست گشتیم از صدا.
ای باغبان، ای باغبان، در ما چه درپیچیدهای؟
گر بردهایم انگور تو، تو بردهای انبان ما!
غرلیات شمس تبریزی
پسنوشت: دلم یک نسخه از غزلیات شمس را میخواست. پر سو جو میکردم تا یک نسخهی مناسب پیدا کنم، ولی ظاهرا لطف او نا گفتهی ما را میشنود و سبب شد که عزیزی یک نسخهی نفیس را دست مت بانو بدهد و او هم آن را بدست من رساند.
یکی از زیباترین غزلیاتش بود. واقعا کیف کردم...
راستی اگه دلت می خواست چرا بهم نگفتی تا برات بفرستم؟؟؟؟