من فکر میکنم، پس هستم
من فکر میکنم، پس هستم.
میدانید فکر کنم مشکل دقیقا از همین جا شروع شد. دکارت بنده خدا توی فکر بود که یک جوری وجود خودش را ثابت کند، ولی نمیدانم فهمید و یا نفهمید که با همین یک جمله چه بلایی سر نسل بشر آورد. هر چند از یک طرفی هم گفته میشود که کرم از خود درخت بوده است، ولی به هر حال در یک چشم بهم زدن انسان از مقام آقایی و سروری به مقام بردگی و نوکری فکر و تفکر نزول کرد.
فردای آن روز بود که فکر رفت و بالای تخت پادشاهی وجود آدمی نشست و دیگر نگذاشت کسی نتق بکشد و همه را زد و لت و پار کرد. تازه برداشته برای خودش یک دستگاه عریض و طویل سانسور و ممیزی هم راه انداخته که بیا و ببین. مگر این آدم بندهی خدا دیگر جرات دارد چیزی را بدون اجازهی حضرت آقا ببیند، بشنود و یا احساس کند. آره داداش من این جوری بود که نگاه کردن یک گل زیبا توی طبیعت شد وقت هدر دادن و عاشقی هم شد نادانی و جوانی. تا میآیی یک چیزی را ببینی و احساس کنی. کافیه این جناب فکر قدر قدرت ازش سر در نیآورد، آن وقت است که یک ضرب مهر بطالت و خرافات را روش میزند و میگوید: اینها همه وهم و تخیلاند. حالا توی آدمیزاده هرچی میخواهی قسم و آیه بیاور که نه بابا این وجود عظیم است و ماورا شعور توست که ازش سر در نمیآوری. یاسین است که به گوش خر میخوانی. خلاصه عقل و فکرتی که روزی مایه مباهات آدمی بود و شیخ محمود میگفت: «به نام آن که جان را فکرت آموخت»، شیخ محمود را به جایی رسوند که پشت بندش میگوید: «و آن مانند این است که آخر سر شخص بخواهد خورشید تابان را به کمک نورِ شمعی لرزان کشف کند، لذا بهترین شیوه این است که استدلال عقلی را رها کنند»
سلام بر یگانه متفکر این ایام
برادر از غافله عقب نمونی - همه دارن می خورن و لزوم وجودیشون بر این اصل استواره که من می خورم پس هستم
سال نوی شمامبارک
می دونی پت عزیز!
دارم فکر می کنم اگه دکارت میومد اینجا و جماعتی و میدید که اصلا فکر نمی کنن ولی از ما بیشتر تر وجود داردند و به فلسفه ی وجودی خود افتخار می کنند - چه کار می کرد؟
بدورد