بایگانی

بایگانی آوریل

عدو شود سبب خیر

۳۱ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

حالا من هر چی به این هم گروهی‌هایم بد و بیراه می‌گویم، شما بزرگواری کنید و زیاد جدی نگیرید. به لطف این دشمنان شمشیر از رو بسته، توی این چند وقت، حسابی مجبور شدم دست به کارهایی بزنم و چیزهایی یاد بگیرم که اگر دست خودم بود عمرا برایشان وقت نمی‌گذاشتم و یاد نمی‌گرفتم‌شان. این هم از خیر عدوی من :)

اما خداییش این ۷ روز آینده بگذرد و خون هیچکدام‌مان بر زمین نریزد، من ۱۰ روزی می‌روم مرخصی که اعصاب و روانم به حالت عادی برگردد. بیچاره مت بانو که وقتی می‌رسد احتمالا با جنازه‌ی من روبرو می‌شود.

عرصه‌ی قدرت

۲۹ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

برای اکثر ما آدم‌های عادی دنیا عرصه‌ی مبارزست، در اکثر مواقع، در مقابل حریفی قرار گرفته‌ای که نیاز داری قدرت و برتری‌ات را در مقابلش نشان بدهی. برای ثابت کردن قدرت هم دست کم دو راه پیش رو داری، می‌توانی حریف را در هم بشکنی و خردش کنی و یا می‌توانی باری که حریف از برداشتن آن ناتوان است را برایش برداری و به مقصد برسانی. در هر دوصورت قدرت و عظمت خودت را به حریفت نشان داده‌ای. آره دادش من این کاره خودته که یکی این دو راه را انتخاب کنی. فقط ‌ یادت باشه همین امروز و فرداست که  توی یک میدان دیگر آن توی هستی که قراره کم بیاره.

پس نوشت۱: دیشب شاهد رزم ۲ تا غول (علمی) بودم. یکی سلام نگفته شروع کرد به رو کردن هر چی که داشت تا اون یکی غول را له کنه. غول دومیه کمی که گذشت با سر و صورت خونین و مانین در آمد و گفت حالا تو چه مساله‌ای داری  و کدوم سنگی سر راحته که  با هم برش داریم! غول اولیه تا آخر شب سرش پایین بود.

پس نوشت۲: مت بانو در ایران گیر کرده و کماکان پروازی انجام نمی‌شود ...

Categories: پتانه Tags:

کدزنانه‌ها

۲۸ فروردین ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

خیلی وقت بود برای دل خودم برنامه‌نویسی نکرده بودم، همیشه یا پای پول در میان بوده و یا پروژه‌ی درسی و ...  خلاصه به جز یک استثنا چند روزه،‌ مدت‌ها بود که خودم را ازاین می و مستی بعدش بی‌بهره گذاشته‌بودم و سراغ این ساقی زیبا روی گریز پای نرفته بودم.

این چند روز دوباره دارم از این می می‌نوشم و از خودم آزاد می‌شوم.

چند خبر

۲۶ فروردین ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

اول از همه باید بگم که انتخابات را واگذار کردم. من ۵۲ رای و جناب رقیب ۶۳ رای. خداییش، آقای  رقیب رسما پوزم را زد. کلی سفر استانی رفت،‌ روز انتخابات هم کلی شیرینی و شکلات آورد. کسانی که این اطراف هستند، اصولا می‌دانند که عده‌ای از دانشجویان اصلا بالای غذا پول نمی‌دهند و تمام کالری و مواد مورد نیاز برای زنده ماندن را از غذاهای مفتی در اطراف و اکناف تهیه می‌کنند. خلاصه این جانب پت در اولین انتخابات این-ور-آبی‌اش شکست خورد و رفت.

اما خبر بعدی، گوش و چشم شیطون کر و کور، احتمالا این جانب دیشب، آخرین امتحان پایان ترم زندگی‌ام را داده‌ام. و صد البته به شرط نیفتادن درس‌های این ترمم.

و آخرین خبر هم این که ،‌ این ترم یک درس دیگر هم دارم و به جای امتحان باید به صورت گروهی یک پروژه را به انجام برسانیم. ما ۳ نفر، تا به حال  حدود ۳ ماه  روی پروژه کار کرده‌ایم. البته کار که چه عرض کنم، بیش‌تر دعوا می‌کنیم و گیس و گیس کشی :D . خلاصه ۱۰ روز دیگه هم  ریخت و قیافه‌ی هم را تحمل کنیم و  پروژه را تحویل بدهیم، هر کسی میره سی خودش و  ریخت هم را نگاه نمی‌کنیم .

خلاصه این همه را گفتم که یک وقت فکر نکید من مردم و از دستم راحت شدید. راستی اگر این آتشفشان ایسلند قول بدهد که پسر خوبی باشه و بیشتر از این فعالیت نکند، مت بانو دوشنبه بر می‌گرده  و قدم بر چشم‌های ما می‌گذاره.

Categories: Uncategorized Tags:

آیا این بار هم احمدی‌نژاد پیروز میدان است؟

۱۴ فروردین ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

اگر فکر می‌کنید قرار است یک پست سیاسی بخواند باید بگویم شرمنده. داستان از این قرار است که من برای انتخابات پرزیدنتی به اصطلاح شورای صنفی (ECE-GSA) دانشکده‌مان کاندیدا شده‌ام. از بد روزگار برای تصاحب این پست، باید از پس یک رقیب گردن کلفت کانادایی‌الاصل بر بیایم. متاسفانه این رقبیب ما به برکت قدرت زبانی و شناخت چند و چون قوانین دانشگاه، تا حد زیادی این جانب را سوسک فرموده‌اند.

این رقیب ما علاوه بر زبان، ظاهرا یک دوره هم نزد استاد احمدی‌نژاد گذرانده.  به عنوان مثال به جای سفرهای استانی،‌ دارد به تک تک آزمایشگاه‌ها سر می‌زند و کلی وعده وعید به دانشجوهای بیچاره می‌ده. خلاصه اوضاع بد اوضاعیه جان برادر :(   البته من همچین نا امید نیستم به هر حال اگر ایشان از دور از استاد احمدی‌نژاد ایده می‌گیرند، دادا زیر دست همین آقا چهار سال و اندی زندگی کرده، اگر قرار باشد کسی بلد باشد از ایده‌های مستر پرزیدنت ما استفاده کند، کپی‌رایت به کنار، دادا واردتره.

انتخابات ۲ شنبه‌ی آینده است، دعا فراموش نشود، البته لطفا

*پس نوشت: البته من هم بی‌کار ننشسته‌ام و برگه‌ی آس‌ خودم  را  برای لحظات آخر گذاشته‌ام، که رقیب محترم نفهمد از کجا خورده و نتواند واکنش نشان دهد.

فهم مستمع

۱۳ فروردین ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

استاد محترم در حال جهیدن به چپ و راست بود تا قسمت‌هایی از علم که خودش چند دهه‌ی پیش ابداع کرده بود، را حالی ما به اصطلاح  دانش‌جویان بکند. می‌توانستم با تمام وجود شادی ناشی از یادآوری آن خاطرات شیرین را در چهره‌اش ببینم. وباز هم من دیدم که چگونه شادی‌اش چند لحظه‌ای بیش دوام نیاورد، آهی ته وجود کشید و یحتمل گفت: امسال هم نشد یک نفر بفهمد من چه کرده‌ام ... آره داداش من فهم سخن چون نکند مستمع، قوّت طبع از متکلم مجوى.

Categories: پتانه Tags:

سزماخوردگی

۹ فروردین ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

نمی‌دانم چه حکمتی است که همه مردم وقتی توی برف و باران بیرون می‌روند سرما می‌خورند و من وقتی توی روز بارانی خانه می‌مانم سرما می‌خورم! توی خانه هم تنها بودم و نمی‌شود گفت که از کسی واگرفته‌ام! به هر حال بیکاری، علافی، سرماخوردگی و دیدن ۲ تا و نصفی فیلم همچین سر حالی از من گرفته که امروز فقط برای رها شدن از آن وضعیت آمدم دانشگاه وگرنه کار و درس امروز یُخ.

Forest Gump

۸ فروردین ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

نمی‌دانم دفعه‌ی چندم بود که Forest Gump دیدم. به استاد که گفتم دفعه‌ی پنجم‌ام بود. این بار هم مثل همیشه احساساتی شدم، قلبم گرفت، چشم‌هایم مرطوب شدند و ... . و ای کاش مت بانو هنوز هم این جا بود و با هم این فیلم را می‌دیدیم، آخر توی سه سالی که با هم بودیم هیچ وقت نشد این فیلم را با هم ببینیم.

Life was like a box of chocolates. You never know what you're gonna get.

آدم گاهی فکر می‌کند برای همیشه وقت دارد.

Sometimes, I guess there just aren't enough rocks.

Categories: فیلم Tags:

احمدی‏نژاد؛ آخرین تیر ترکش سنت

۸ فروردین ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

اول با آقای دکتر آشنا شوید:

دکتر فرامرز رفیع‌پور(+ , +)، استاد دانشگاه شهید بهشتی، دارای دکتری در علوم اجتماعی، فوق دکتری در روش تدریس، پروفسوری و اجازه تدریس در آلمان، استاد مدعو دانشگاه مدیسون، مولف چهارده جلد کتاب، برنده جایزه کتاب سال، برنده اولین جشنواره خوارزمی و فارابی است.

ظاهرا این آقای دکتر، در دیدار آقای خامنه‌ای و تعدادی از اساتید دانشگاه صحبت‌هایی کرده که مفصلش را این‌جا (احمدی‏نژاد؛ آخرین تیر ترکش سنت) می‌شود خواند. جدا از مدارک و افتخارات رنگارنگ این آقای پروفسور! عضو فرهنگستان، خواندن متن برای من این سوال را پیش آورد که با توجه به این‌که آقای خامنه‌ای انسانی پر مطالعه و مطلع از چند و چون تاریخ ایران است، چطور افراد جرات می‌کنند در حضورش چنین حرف‌های پوسیده و بی حساب و کتابی بزنند. اگر از رافت و بزرگواری ایشان است، ای کاش کمی از آن هم نصیب افراد خارج از این گونه جلسات می‌شد.

اجازه میخواهم که به دویست سال قبل برگردم. آقا محمدخان قاجار، گرجستان را دو بار تسخیر کرد. ایران در این سطح بود. هیچ کشوری نمیتوانست با ایران، آن موقع رقابت کند. از آن سال به بعد، به تدریج ایران افول کرد.

یک صحبت با آقای پروفسور دارم. آخر آقای پروفسور، شما که جای پدربزرگ من سن دارید، با کدام معیار و اندازه می‌گویید ایران در زمان آقا محمدخان در بالاترین سطح بوده؟ بعله آقا محمدخان در آن ایران فاقد راه، جاده، صنعت و حکومت مقدر مرکزی، توانست با اتکا بر ضرب شمشیر و قدرت کم نظیر فرماندهی‌اش، مفهوم ایران یک پارچه را پس از مدت‌ها دوباره به وجود آورد. قبول از این لحاظ قبول کارش هم خیلی درست بوده. اما به من بگویید ارتش این شهریار به کدامین سلاح‌های سنگین و مدرن زمان خودش مجهز بود؟ و کلا دیگر چه کار کرد؟  نه این که ته‌مانده کشاوزی و شهرنشینی در زمانش از میان رفت؟ کدام کارخانه، دانشگاه، مدرسه و یا حوزه‌ی علمیه را راه انداخت و یا به رونق باز گرداند؟ کدام روزنامه و مجله در کشور ایجاد شد؟ کدام شهر و قریه از برکت وجودی این شهریار توانا رونق گرفت؟ آقای پروفسور حالا یک سری فرانسه و انگلیس آن زمان بزنیم. نه نمی‌خواهد راه دور برویم، همان دولت عثمانی را نگاه کنیم که در و خیم‌ترین دوران خودش به سر می‌برد و از اکثر رقبای اروپاییش عقب افتاده‌تر بود. عثمانی آن زمان داشت اولین گام‌هایش را به سوی دموکراسی و آزادی بر می‌داشت و هزار یک چیز دیگر داشت که ما ایرانی‌ها در آن زمان حتی کلمه‌ای برای آن مفاهیم نداشیم.

آقای پروفسور عضور فرهنگستان علوم، گیریم آن چه من نوشتم تفاوت نظر یک جوجه دانشجو باشد با یک پروفسور! چرا حداقل به بدیهیات تاریخ وفادار نیستی؟ این دوربین مخفی را از کجا آوردی؟ دوربین تازه سال ۱۹۲۶ درست شد یعنی ۳۰ سال بعد از شروع حکومت قاجار و ۲۰ سال قبل از حکومت ناصرالدین شاه ( به عنوان اولین شاهی که اهل خارج رفتن بود) آخر این دوربین مخفی را از کجا آوردی؟

وقتی ژاپنی‌ها رفتند به اروپا، مهندسین‌شان با دوربینهای مخفی در نقش کارگر مدلهای آنها را گرفتند. پادشاهان ما که رفتند به آنجا، از وامهای روسیه و کشورهای دیگر استفاده کردند، رفتند آنجا خوشگذرانی کردند.

در ضمن من باب معلومات عمومی می‌گویم، اولین تحرک ژاپن برای مدرن شدن از سال ۱۸۵۴ یعنی یک دهه بعد از پس از تاجگزاری ناصرالدین شاه شروع شد.

من فکر می‌کنم، پس هستم

۵ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

من فکر می‌کنم، پس هستم.

می‌دانید فکر ‌کنم مشکل دقیقا از همین جا شروع شد. دکارت بنده خدا توی فکر بود که یک جوری وجود خودش را ثابت کند، ولی نمی‌دانم فهمید و یا نفهمید که با همین یک جمله چه بلایی سر نسل بشر آورد. هر چند از یک طرفی هم گفته می‌شود که کرم از خود درخت بوده است، ولی به هر حال در یک چشم بهم زدن انسان از مقام آقایی و سروری به مقام بردگی و نوکری فکر و تفکر نزول کرد.

فردای آن روز بود که فکر رفت و بالای تخت پادشاهی وجود آدمی نشست و دیگر نگذاشت کسی نتق بکشد و همه را زد و لت و پار کرد. تازه برداشته برای خودش یک دستگاه عریض و طویل سانسور و ممیزی هم راه انداخته که بیا و ببین. مگر این آدم بنده‌ی خدا دیگر جرات دارد چیزی را بدون اجازه‌ی حضرت آقا ببیند، بشنود و یا احساس کند. آره داداش من این جوری بود که نگاه کردن یک گل زیبا توی طبیعت شد وقت هدر دادن و عاشقی هم شد نادانی و جوانی. تا می‌آیی یک چیزی را ببینی و احساس کنی. کافیه این جناب فکر قدر قدرت ازش سر در نیآورد، آن وقت است که یک ضرب مهر بطالت و خرافات را روش می‌زند و می‌گوید: این‌ها همه وهم و تخیل‌اند. حالا توی آدمیزاده هرچی می‌خواهی قسم و آیه بیاور که نه بابا این وجود عظیم است و ماورا شعور توست که ازش سر در نمی‌آوری. یاسین است که به گوش خر می‌خوانی. خلاصه عقل و فکرتی که روزی مایه مباهات آدمی بود و شیخ محمود می‌گفت: «به نام آن که جان را فکرت آموخت»، شیخ محمود را به جایی رسوند که پشت بندش می‌گوید: «و آن‌ مانند این‌ است‌ که آخر سر‌ شخص‌ بخواهد خورشید تابان‌ را به‌ کمک‌ نورِ شمعی‌ لرزان‌ کشف‌ کند، لذا بهترین‌ شیوه‌ این‌ است‌ که‌ استدلال‌ عقلی‌ را رها کنند»