این طوری به قضیه نگاه کن که داری خودت را ریز ریز می‌کنی تا مطلبی را به همکار و یا استادت حالی کنی ولی نمی‌شودکه نمی‌شود. در این لحظه، غم و غصه تمام وجودت را فرا می‌گیرد، به خودت لعن و نفرین می‌کنی که چرا زبانت به اندازه‌ی کافی خوب نیست و نمی‌توانی منظورت را سلیس و روان بیان کنی! اما بعد که می‌نشینی و سعی می‌کنی همان مطلب را به زبان مادریت بیان کنی، می‌بینی باز هم نمی‌شود! یعنی مطلب را خودت هم هنوز درست نگرفتی ( بعید می‌دانم آن‌قدرها سخت باشد!). و این لحظه، لحظه‌ی عظیمیست. لحظه‌ای که در آن از توهم یک مشکل واحد به حقیقت کثرت مشکلاتت پی می‌بری. و لحظه‌ای که به آرامی آرامشی گوسفندانه و لبخندی ابلهانه تمامی پهنای صورتت را فرا می‌گیرد. با خودت که تعارف نداری!

Categories: پتانه Tags:
  1. ۳ دی ۱۳۸۸ در ۲۲:۴۰ | #1

    سلام پت عزیز
    حال و احوال چطور است؟
    چه خبر از بلاد کفر؟
    زیاد درگیر این احساس نا مبهم نشو اینجا هم زبانها زبان یکدیگر را نمی فهمند پس زیاد ناراحت نشو
    ما هم با سربازی هول می نمائیم و صفا در معیت سیتی
    راستی پت در کدام دانشگاه به تحصیل می کنی؟ رشته مهندسی شیمی هم داره؟ ارشدش واسه یه بچه فقیر چقدر خرج داره و دوره اش چند سالس؟
    سوال تحصیلی مو ممنون می شم ایمیلی جواب بدی
    ممنون بای

  2. ۷ دی ۱۳۸۸ در ۰۹:۲۷ | #2

    سلام
    مشکل بزرگیه که قطعا خیلی وقتا برای خیلیا پیش میاد..
    ولی هرکسی نمی تونه بپذیره که هنوز خودش هم نمی دونه چی می خواد
    همینجوری میشه که آدما ادعای خدایی می کنند!!

  1. بدون بازتاب