سیاستنامهای از غرب
فکر نکنم کسی باشد که نام خواجه نظامالملک و کتاب معروفش، سیاستنامه (سیرالملوک)، را نشنیده باشد و با آن آشنا نباشد. کتابی که از سر کوته فکری طراحان نظام آموزشی ما، گه-گداری فقط چند خط آن سر از کتابهای ادبیات ما در میآورد، آن هم از باب دانستن استعارهها و دیگر صنایع ادبی آن و نه چیزی بیش از آن. در صورتی که اگر کسی به تاریخ ایران و عوامل و علل حوادث تاریخی و حتی حوادث حال ایران علاقهمند باشد، نمیتواند از مطالعه دکترین سیاسی مقتدرترین وزیر و سیاستمدار ایرانی ( حداقل از زمان ساسانیان تا قبل از صفویه) صرف نظر کند. با این همه این تز سیاسی اغلب در میان غیر ادیبان بسیار مهجور بود. بر خلاف خواجه نظامالملک و کتابش، در قرن ۱۶ در جهان غرب فردی به نام ماکیاوللی بود که او هم اندیشه و تز سیاسی خود را در قالب کتابی به عنوان «شهریار» مطرح کرد و توانست به نوعی مقام معمار اندیشهی سیاسی غرب را از آن خود کند. به عنوان یک نمونه از نحوهی تفکر ماکیاوللی ، «در باب رایزنان ویژهی شهریار» این چنین مینویسد:
سه گونه مغز در کار است:
یکی آن که خود در مییابد؛ دوم آن که آن چه دیگران دریافتهاند در مییابد؛ سوم آن که نه به خود در مییابد نه به دیگران.
نخستین عالیست و دومین خوب و سومین بیهوده.
به شدت در این فکر هستم که پس از اتمام کتاب شهریار به مطالعهی تطبیقی این دو کتاب بپردازم. تا اینجا که من میدانم این دو اندیشمند و سیاستمدار تفاوتهای بنیادی در نوع و روش تفکرشان داشتهاند و تقریبا در دو وادی کاملا متفاوت سیر میکردهاند. ولی با این وجود امیدوارم، دانستن تفاوتها و شباهتها در اندیشهی این دو نفر و قرار دادنشان در کنار روزگار دیروز-و-امروز ایران-و-غرب درسهایی برایم داشته باشد.