اندر احوالات پت
خدمتون بگم که بالاخره ۲-۳ روز پیش، این تز ما نوشته و با سلام و صلوات تقدیم کمیتهی داوران شد. این داستان دفاع ما داشت تبدیل به یکی این داستانهای جکی میشد که برای بقیه تجربه است و برای خودمون خاطره!! باور ندارید؟ بزارید فقط یک چشمه از داستان را براتون بگم خودتون میگوید جگرمون کباب شد، بقیهاش را نگو.
قضیه از این قراره که بنده ۱۹ آگوست دفاع میکنم و بعد از دفاع اصولا باید اول یک دوش بگیرم تا رنگ قهوهای ناشی از سوال و جوابهای اعضای کمیته پاک بشود و بعد هم اصلاحات تز را انجام بدهم و تز را بدهم به کتابخانه. بعد هم از ۷ سپتامبر باید کارم را با ۲ تا استاد جدیدم شروع کنم. با خودم گفتم کمی جل بازی بد نیست و بهتره برای خود شیرینی هم که شده، کمی زودتر بهشون یک سری بزنم. به این بندگان خدا ایمیل زدم که آره من میخوام خدمتان شرفیاب بشوم. و اما جواب استاد سخت کوبنده بود و فریاد از نهاد ما در آورد و آسمان را لرزاند. فکرش را بکنید استاد آدم یادش رفته باشه که به آدم پذیرش داده ! و در جواب بگه که شرمنده و دانشجوی جدید نمیخواهم! حالا من نمیدونستم که گریه کنم و یا خنده. البته چند ساعت بعد مشکل حل شد. (ولی مت میگه بعید میدونم، این تازه اولشه
) ولی خداییش داره جنسمون جور میشه تا حالا پت و مت داشتیم، ولی از امروز پت و مت و پنوس