خانه > شعر > آن عاشقان شرزه

آن عاشقان شرزه

آن عاشقانٍ شرزه، که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخنٍ خویش زیستند.

می‌گفتی، ای عزیز!:«سترون شده‌ست خاک.»
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز،
باز آخرین شقایق این باغ نیستند.

شعر از : محمدرضا شفیعی کدکنی

Categories: شعر Tags: